آنچه از نظر شما می گذرد سلسله مباحث توحدی است که با توجه به احادیث مندرج در کتاب شریف التوحید شیخ صدوق تبین و شرح شده است امید است سیاه پیشه رو بتواند در فهم احادث مزبور کارگشا باشد .
باب معنای توحید و عدل:
باز هم همان موضوع نفی تشبیه است.
« توحید آن است که آنچه بر خویش روا می داری بر او روا مدار.» مثلاً خستگی و گرسنگی و زن بچه و زندگی کردن و تغییر و تحول روحی. « حَوِل حالِنا الی اَحسَنِ الحال » ندارد یعنی انقلاب درونی و اضافه شدن علم و نقصان در ذات و صفات وافعال خداوند راه ندارد.
اگر می خواهی خدا را بشناسی نباید او را به خودت تشبیه کنی. مثلاً بگویی: خدایا خسته نمی شوی یا اینکه چرا خدا بچه ندارد.
و عدل آن است که بر پروردگارت آنچه که تو را از آن سرزنش کرده نسبت ندهی. یعنی آنچه که خدا تو را از آن نفی کرده به ذات او نسبت ندهی، کلاً بدی را به خدا نسبت ندهی.
یک صفاتی وجود دارند به نام صفات سلبیه که خداوند گفته است آنها را به من نسبت ندهید اگر چیزی جزء این صفات نبود و بد بودنش نسبی بود را می توان به خدا نسبت داد به این معنا که
[ یک سری صفات خداوند دارد که برای او خوب است ولی برای انسان باعث سرزنش می شود، مثل: جبّار و متکبر].
اینها به صورت نسبی است. همان طور که می گوید در برابر کافر و متکبر، شما تکبر کنید. آن تکبر بالاتر از عبادت است این نسبی بودن به خاطر تفاوت درذات ما و ذات خداوند است .
به شما می گویند جنگ کردن و خون ریختن بد است ولی از آن طرف می گویند باید جهاد بکنید و هر کس جهاد نکند، نجنگد و آماده نباشد برای کشتن و کشته شدن می گویند منافق است. اینها مفاهیم نسبی است که در موقعیتهای مختلف به کار می رود. در موقعیت های مختلف خیلی از مسائل تغییر میکند . مثلاً پیچ گوشتی وسیله ای مفید است ولی اگر آن را در آش و غذا قرار دهی خوب نیست.
« کُتِبَ عَلَیکُمُ القِتال » قتال خوب است ولی در کلیت خوب نیست. آدم کشی خوب نیست، اما اگر مجبور شوی برای حفاظت از مملکت و کیان خودو یا دفاع از ارزش ها باشد موردی ندارد.بلکه ستوده نیز هست .درهمین جنگ وقتال هم یک چیزهایی را مشخص می کند.مثلا شما حق ندارید در جنگ به درختان آسیب برسانید یا آب را آلوده کنیدکه این هم از نکات جالب دین اسلام است .
بیشتر بحث ما پیرامون خداست . توحید آن است که هر چه بر خویش روا می داری بر او روا مداری. شما با خدا تفاوت ماهوی داری. چیزی برای موجودی خوب است مثل نُشخوار کردن که نوع غذا خوردن گوسفند است ماهوی اوست وبا انسان فرق می کند. چون اینها از لحاظ هویتی دو تا چیز هستند و خدا هم با آدم دو تا چیز است.
« نَفَختُ فیه مِن روحی »، این مِن به آن معنا نیست که خدا، از روح خداوندیش در ما دمیده است.
مثل آن می ماند که بگوید، قرآن از من است« یعنی دست خدا را بریده اند و کرده اند قرآن و فرستاده اند برای ما» خیر، چیزی که خیلی درجه ی آن بالاست خدا آن را به خودش نسبت می دهد.
اگر بخواهی عدالت را رعایت کنی و بخواهی بدانی که عدل چیست؟ یکی از مصادیق عدالت این است که شما نیائید چیزهای سلب شده و چیزهایی که نشانه بدی است را به خدا نسبت بدهی زیرا خداوند منشاء خیر و کمال است .
دور از عدالت است که چیزهای سلب شده و چیزهای بد را به ذات پروردگار نسبت بدهی. این کار را اگر انجام دهی از عدالت خارج است. چون خداوند یک ذاتی است که در همه ابعاد کامل و جامع است. و اگر شما کوچکترین بدی را که موجب سرزنش است را به او نسبت دهی هم خدا را نشناخته ای و هم از عدالت خارج شده ای .
امیرالمؤمنین(ع) می فرماید: « خداوند پیامبران را فرستاد و هیچ پیامبری نیامد که خدا را به عیب و نقص توصیف کند.»
سوال: در چه حالتهایی ممکن است معصیت در دنیا ساطع شود منشع می تواند خدا باشد.زیرا اگر بدی عمل را درنظر نگیری اصل هر عملی فارق از خوب یا بد بودنش بازهم به خدا برمیگردد خدا یک موجودی است که توان دارد، اراده دارد و فعال ما یشاء است.
نمی توانیم بگوئیم دیوار معصیت کرد به خاطر اینکه دیوار اراده ندارد. پس معصیت کردن یا نکردن حول محور اراده می چرخد. کسانی که اراده دارند می توانند معصیت بکنند. یکی از کسانی که اراده دارد خداست ( مکتب جبری ) امام حسین را کشتند بنی امیه حاکم شدند. باید حاکم می شدند و امام حسین (ع)را هم باید می کشتند. این معصیت در واقع از خداوند سر زده است نه از طرف بنده خدا. در اینجا بنده اراده ای نداشته است. قرار بوده اتفاق بیفتد که پیش آمده است.
امام صادق (ع) می فرمایند: « نه جبر مطلق حاکم است، نه اختیار مطلق حاکم است. بلکه امر بین این دو تا است.»
باید دقت کرد که نه جبر مطلق است و نه اختیار. پس خدا این وسط چه کاره است. خیر. خدا هر جا نیاز بداند می تواندجبر مطلق خودش را اعمال کند. اما معمولاً این کار را نمی کند به خاطر اینکه دنیا روی قواعد و یک سیستم خاصی موجودشده است. شما هر عملی انجام بدهی یک عکس العملی دارد.
امام کاظم (ع) می فرمایند: « پاکی فرزندان به درست کاری و تقوای پدرانشان بستگی دارد ». یعنی اگر امروز یک بچه ای نماز می خواند و چشم پاکی دارد، اینها همه از پاکی پدرش و البته مادرش است مانند پسر نوح که قرآن کریم اشاره دارد که زن نوح زن خوبی نبود درحالی که تحت نظر یکی از بندگان خوب خدا بود.
معصیت یک امر ارادی است که موجودات مختار که می توانند بد را از خوب تشخیص بدهند، انجام می دهند.
********
خاصیت نماز این است که هر وقت نماز می خوانی یک سری از گناهان خودت را ترک بکنی و یک سری کارهای خوب جایگزین آن بکنی.
یک شخص گفت من توانایی ندارم نماز شب را به جا بیاورم. سلمان فارسی به او گفت می توانی به جای این کار خدا را نافرمانی نکنی، و بیا همان منظور نماز را انجام بده که اگر گناه نکنی و گناه و ثوابت یکی باشد تازه اول راه است . باید درجات صعودی را طی کنی و بالاتر بروی. یکی از نرده بان های این کار نماز است و مخصوصاً نماز شب.
شب اسب راهواری است برای طی طریق و نیل به مقصود .
حضرت محمد (ص) می فرماید: « شب را کمی بخواب و بیشتر آن را عبادت کن. چون روز جایگاه زندگی کردن است و آن نمازهای یومیه و نافله ها کفایت می کند. اما شب برای بالا رفتن یا طی طریق کردن و به درک و شعور بالا رسیدن است.
امیرالمؤمنین می گوید: گناهت تو را به بند کشیده است.
گناه از سمت تو ساطع شده نه از سمت خدا و هر عملی انجام بدهی یک اثر وضعی بر روح شما دارد و برای اعمال شما دارد یکی اینکه از شما سلب توفیق می شود و شما دچار مشکلات می شوید.
[ تو کسی هستی که گناهش او را به بند کشیده است] به واسطه انجام گناه از یک عمل خیر محروم شدی. پس گناه را تو انجام دادی و انجام این گناه برای تو یک اثر وضعی و سوء دارد. گناهی که شما انجام دادی موجب ضلالت شما می شود و باعث می شود که پیشرفت نکنی و گمراه شوی. خدا هیچ کس را از اول گمراه نمی کند. عمل خود فرد موجب می شود که محروم شود و اگر محروم شد خودش بزرگترین خسران را انجام داده است و آرام آرام از مسیر اصلی دور می شود و گمراه می گردد. والسلام
· باب اینکه خداوند تبارک و تعالی چیز است:
[ بحث مرز تعطیل و مرز تشبیه چه است؟] مرز تعطیل یعنی مرز عدم بودن و خدا معدوم نیست.
موجودات از سه حالت خارج نیستند. یا واجب الوجود هستند. یعنی وجودشان در دنیا واجب است. یا ممکن الوجود هستند. بودن و نبودنشان در دنیا مساوی است. یعنی چه باشند چه نباشند فرقی نمی کند. نه به این معنی که هیچ چیز را تغییر نمی دهند. اگر نباشند خللی بر دنیا وارد نمی شود.
یک عده از موجودات هستند که به دلیلی وجودشان ممتنع است. یعنی اینکه هر دو یک جا جمع بشوند یا اینکه موجود باشند، ممکن نیست. عدد یا فرد است یا زوج، عددی که در آنِ واحد هم زوج باشد هم فرد وجودشان محال است. اگر بگوئیم خدا یک موجودی است که از همه اطراف و اکناف لایتناهی یا بی انتهاست، پس دومی و شریک و همتا برای او محال است.
وقتی می گویی خدا شئ است یعنی موجود است. اول باید او موجود باشد تا حیّ باشد. یک لاشه هم موجود است ولی وحیّ نیست. اول اسماء خدا حیّ است و بعد چیزهای دیگر که بر حیّ اطلاق می شوند. مثل: قهار و فعال و … .
خالص ترین وجود، وجود خداست. وجود ما وجود اعتباری است. یعنی ما وجود داریم.« کُلُ شی هالِک الاوجهه» همه موجودات الان مرده اند نه بعداً می میرند، یعنی من و شما الان زنده بودن و موجودیت مان بستگی به خالق مان دارد یعنی اگر او نباشد ما کلا نیستیم که بخواهیم مرده یا زنده باشیم .
یعنی ما وجودمان را از او گرفته ایم، حیّ و شئ بودنمان را از او گرفته ایم. اما او اینها را از خودش دارا ست. به خاطر همین است که ما وجودمان اعتباری است. « کُلُ شی هالک الا وجهه» یعنی اینها از قدیم مرده اند. دلالت بر دائمیت این حالت دارد.
اما خدا موجودی است که وجودش اعتباری نیست به ذات واجب وجود است. ولی جسم نیست، صورت هم نیست، یعنی خدا را تشبیه نکنید. « لا اله الا الله»، یعنی هیچ خدایی نیست جز خدای یکتا.
اول باید هر موجودی موجودیت داشته باشد و وقتی که موجود بود او صفت بدهیم. یعنی حی است و…
شما اگر بخواهید بگوئید: علی پسر خوبی است. باید این علی وجود داشته باشد تا بعداً صفت خوب بودن به آن اضافه شود.
هم خدا چیز است، هم مردم. هم مردم موجود هستند و هم خدا موجوداست. خدا وجودش متکی به خودش است.و دیگران وجودشان بسته به خداست. دیگران شئ هستند و متکی به خدا و وجودشان از خودشان نیست.
خدا بنده نیست، بنده هم خدا نیست. صفات بنده در خدا نیست که موجب نقص خدا شود. صفات خدا هم در اَکمَلِ وجه در بنده نیست مگر اینکه خدا در حالتی بخواهد صفاتش در یک بنده تبلور کند و آن هم نه در حد اَکمَلِ خدائیت در حد ظرفیت آن فرد تبلور می کند. ولی اینکه هر دو آنها موجود هستند، بله موجود هستند.
اما وجود یکی اعتباری و وجود دیگری حقیقی و به ذات است.
خدا برای ما وجودی قائل است، وجود ما از خداست و بدون خدا هیچ است. ولی برای وجود شأنیت قائل است.
پس وقتی می گوید خدا غیر چیزهاست.به خاطر این خلطی که پیش می آید، که خدا گفته من شئ هستم و به موجودات هم گفته که شما شئ هستید، حقیقت وجودی ما با خدا یکی است. خیر شما با خدا حقیقت وجودی یکسانی ندارید.
همه چیز حادث است و یک زمان خلقتی دارد. خدا قدیم است یعنی قبل از اینکه زمانی باشد موجود بوده است. شما وقتی قدرت را معنی می کنید، قدرتی که شما می خواهید اعمال کنید نیاز به ابزار دارد. مثلاً باید از دستتان استفاده کنید. ولی قدرتی که خدا دارد، غیر از این قدرتی است که شما تصور می کنید. به صرف اراده اش یک چیزی موجود می شود.
اگر بخواهید قدرت خدا را بیشتر و بهتر درک کنید دو راه وجود دارد: ۱) بیشتر در آیات خدا فکر کنید، ۲) روحتان را تهذیب کنید. پیغمبر خدا هم خدا را نمی دید ولی چون روحشان قوی تر بود، بهتر می فهمیدند.
[ خداوند عزوجل خودش را چیز شمرده است و فرموده اند: بگو چه چیزی در گواهی بزرگتر است]. خدا در گواهی بزرگتر است، چه کسی که شهادت بدهد، شهادتش احسن است، خدا شهادتش احسن است.
اگر چیز بودن خدا را نفی کنیم، کلاً او را باطل کرده ایم.
· تفسیر سخن خداوند عزوجل که فرمود: ای ابلیس چه مانع از آن شد به آنچه که به دست خود آفریده ایم سجده کنی؟
بحث سجده نکردن ابلیس بر آدم است. چیزی که پیداست این است که هر چه هست را خدا می دهد. یعنی اینکه قدرتی
بوده و منشأ آن خداوند است و به ابلیس داده شده و چون آن قدرت به او داده شده،نفس بر او قالب شده است.در آیاتی هست که «ما با روح خودمان او را تأیید کردیم»« وَ اَیَدَهُ لِرُوح مِنه» سوره مجادله آیه ۲۲
همه اینها را خدا به خودش نسبت می دهدومی گوید من کردم که اینطوری شد. در نزد من یَد بیضاءِ هست برای او.
نعمت از من بوده و با شمشیر خودم با من می جنگد.« وَلِلّهِ عِزتُ جَمیعا» همه چیز برای خداست.
· باب تفسیر سخن خداوند عز و جل : روزی که از ساق پرده برگرفته شود و به سجده فرا خوانده شوند.
منظور از این از ساق ، ساق پا نیست. هیچ جا ی خدا قابل تشبیه نیست. حتی در ابواب قدرت و ساق، هیچ حصر عقلانی وجود ندارد که این ساق همان ساق پا است. این فقط برای تقریب به ذهن است. اگر آدم بخواهد ظاهر بین باشد و بحث ساق پا را مطرح کند یک مقدار دور از عقل است. چون اگر ساقی در نظر گرفته شود باید جسمی باشد. اگر جسمی در نظر گرفته باشید باید جانی در نظر گرفته شود که متناسب با آن کالبد است. و اگر یک کالبدی در نظر بگیریم ، این کالبد یک جایی انتها دارد. پس خدا محدود می شود. در نظر گرفتن یک جزء، تکه تکه کردن یک موجود، در نهایت نتیجه اش محدود کردن است، به خاطر همین خدا محدود نیست.
اگر قرار است ساقی را در نظر بگیریم ، چه دلیلی دارد که ساق خدا را در نظر بگیریم. مگر خدا قرار است خودش را به ما نمایان کند. اگر پرده از روی بهشت و جهنم بر می دارد تا مردم آن را ببیند یا پرده از چشم مردم برمی دارد تا باطن همه مشخص شود . مگر آن جزء خداست که این ساق جزء خدا باشد.
· باب تفسیر کلام خداوند عزوجل که فرموده: خداوند نور آسمانها و زمین است:
اگر خداوند نور آسمانها و زمین است، یعنی خداوند یک موجودی است مثل خورشید، که در اثر یک سری فعل و انفعالات نور می دهد یا مثل ماه که نور یک شئ نورانی مثل خورشید را بازتاب می دهد.
اما جریان این است که « اللهُ نُورُ السمواتِ و الاَرض»، یعنی حقیقت و ماهیت خدا نور است؟ خیر. خدا نور تولید می کند؟ خیر.
نور به معنای هدایت است وقتی جلو ی پای شما روشن نباشد به زمین می افتی. یعنی خدا منشع راستی و درستی و هدایت است. منشع وجود است و برای کسانی که در آسمانها و زمین حرکت می کنند باعث هدایت است. « اللهُ نوُرُ السمواتِ و الارض»، یعنی خدا یکی است، نور است، انوار نیست ولی چون نور نشانی از تکامل است خدا این نور را به خودش نسبت داده .
« یُخرجونَ مِنَ النورِ اِلیَ ظُلمات» چرا نگفته « یُخرجونَ مِنَ النورِ اِلیَ ظُلَم» منشع های تاریکی و عمل بد بسیار زیاد هستند و ضلالتی که در اسلام بحث می شود، ضلالت ابتدایی نیست که شما را گمراه کنند.
عمل شما باعث می شود که از نور جدا بشوید و هر کاری که انجام می دهید، برای شما تاریکی را به همراه می آورد. یعنی اعمال شما تاریکی هایی را ایجاد می کند. اما اگر خواستی از این تاریکی ها خارج شوی، به انوار مختلفی نمی رسی به یک نور می رسی، آن یک نور هم، همان خداست که منشع هدایت و راستی است.
این نور به معنای آن نور فیزیکی و نور خورشید نیست هر چند خداوند منشع نور آسمانها و زمین است، یعنی اگر آسمان روشن می شود با خورشید یا چیزهای دیگر که نور می دهند، اینها هم به امر خدا نورافشانی می کنند.
همه موجوداتی که می دانند به سمت این نور در حرکتند. خاصیتی که نور دارد و ظلمت ندارد این است که نور، روشنایی است و روشنی مردم را به سمت خودش می کشد. چون عمده موجودات که فطرت پاک دارند گرایش دارند به سمت روشنایی حرکت کنندو در جایی که مردم به سمت تاریکی میروند شیطان آن عمل بد را لباس خوبی پوشانده است و آن ظلمت را برای ما نور جلوه میدهد و اغوا گری میکند که ما به سمت آن کشش پیدا می کنیم.
وقتی می گویند « اللهُ نورُ السمواتِ و الاَرض»، یعنی الله غایت و نهایت تمام موجودات آسمانها و زمین است. چه نبات،چه حیوان و چه انسان نور خدا تبلورش در کجاست. ائمه توضیح داده اند که این نور ما هستیم. آن راه و روش که گفتیم مردم دوست دارند به طرفش گرایش پیدا کنند و در فطرتشان نهفته شده است، آن ما هستیم. رسول اکرم (ص) سر سلسله است. اول نور را در دل او قرار دادند « اَنَا مَدینَهُ العِلم وَ علیٌ بابُها»، من شهر علم هستم هر کس می خواهد از من استفاده کند باید از دَرِ آن وارد شود و دَرِ آن هم علی (ع) است.
چه طور ما به نور خدا دست پیدا کنیم به این هدایتگری خدا دست پیدا کنیم. ائمه (ع) می گویند: راه اگر می خواهید نور خدا را ببینید و برای شما تبلور پیدا کند و شما با این نور راهتان را پیدا کنید باید بیائید از سخنان ما استفاده کنید که این راه همان نورخداست، همان رسیدن به حقیقت و حقانیت است.این را در سینه رسول اکرم (ص) قرار داده. به عنوان مثال گفته شده است که نور مهمترین خاصیتش این است که شما راه را بیراه تشخیص بدهید. وسیله را می گوید ولی منظور استفاده وسیله است.
· باب تفسیر کلام خداوند عزوجل که فرمود: خدا را فراموش کردند پس خدا آنان را فراموش نمود.
یک نکته خیلی مهم در این آیه و تفسیری که اهل بیت (ع) می کنند که کوچکترین اهمال در این مورد نمی کنند که یک وقت خدا تشبیه نشود.
ما پرسیدیم که خدا آنها را فراموش می کند، یعنی چه؟ امام اولین سؤالی را که جواب داده است در مورد شخصیت آنها نیست که چرا خدا آنها را فراموش می کند، یعنی فرض اولیه شما را نمی پذیرد. اول می گوید که خدا فراموش نمی کند.
به خاطر ظاهر و حالت ادبی که این آیه دارد و نیاز به مفسر دارد و بهترین مفسر اهل بیت (علیهم السلام)هستند. اول این را رد می کند و از آلایش پاک می کند.
اگر شما کوچکترین شبه ای در ذهنتان بوجود بیاید که بگوئید که خداوند در این آیه گفته است من فراموش می کنم.
پس امکان فراموش کردن برای خدا هست. اول این را رفع می کند. ضلالت ابتدایی نیست، یعنی خدا یک عده را گمراه نمی کند و یک عده را هم هدایت نمی کند. شما باید اسباب هدایت شدنت را خودت ایجاد بکنی و اسباب گمراهیت را نیز خود ایجاد می کنی.
ما شروع می کنیم به بدی کردن مثل این است که: شما از یک دستگاهی بد استفاده کنی تا ضریب خطا در دستگاه بالا برود و دیگر به چیزهای کوچک حساسیت نشان ندهد. این عمل شما باعث می شود که حساسیت شما به بدی از بین می رود و کارهای بد را شروع می کنی و نمی دانی که داری کار بدی انجام می دهی، ضلالت این طوری است.
وقتی شما پافشاری می کنی که حق دیگران را پایمال کنی دچار مکر الهی می شوی « وَ مَکَرُوا مکر ََ الله و اللهُ خیرُ الماکرین».
شما بدی می کنی حق الناس، حق النفس و حق الله به گردن می گیری نه تنها حساسیت شما کم می شود بلکه دچار مکر الهی می شوی. یک جایی هم ضربه اش را می خورید. نه تنها حساسیت شما در انجام کارهای بد پائین آمده بلکه یک موجودی هم پیدا می شود، بدتر از خود شما که آن بدی شما مضاعف بشود و دچار مکر الهی بشوید.
والسلام
باب معنای کلام خداوند عزوجل که فرمود: و از روح خود در او دمیدم:
وقتی گفته می شود « نَفَختُ فیهِ مِن روحی»، یعنی اصل انسان روح است و جسد و کالبد نیست. چون کلبد محل روح است. اگر خداوند از روح خویش در انسان دمیده باشد، پس خدا یک روح دارد شبیه روح ما. بنابراین اگر خدا روحی داشته باشد شبیه روح ما، پس خدا یک جسم و کالبدی هم دارد که این روح باید اعمال و افعال خودش را درون آن کالبد بروز دهد.
با این توضیحات عده ای برایشان تداعی می شود که حتماً خدا هم چنین ابعادی در وجودش است. خدا روحی مثل روح ما ندارد. این روحی که ما داریم مخلوق خداست و اگر می گوید از روح خود در او دمیده ام، به این عنوان است که خداوند عظمتی برای این روح در نظر گرفته است و این شان که درنظر گرفته است شاید برای این باشد که این روح قابلیت تعالی دارد (رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند )که در آدم می دمید و آنقدر در این مورد عنایت دارد که آن را به خودش متصف می کند و از خودش می داند. به همین خاطر توضیح می دهند که کسی فکر نکند حقیقت وجودی ما که روح ماست با خدا یکی است و خدا هم چنین حقیقت وجودی دارد. پس ما خدائیم و خدا هم مانند ماست. خیر، چنین چیزی وجود ندارد.
[ در توضیح آمد، روحی است که آن را انتخاب کرده، برگزیده، آفریده و به خودش نسبت داده است. یعنی یک روحی بوده در کالبدی دیگر یا به صورت دیگر]. خیر این روح را اولاً به ذات، برای آدم خلق کرده است. این مسئله در بحث معاد مطرح است.
اگر خدا، رحیم و رحمان و تواب است، پس چرا توبه کسی را که در جهنم افتاده است نمی پذیرد؟ به خاطر اینکه اگر خدا بخواهد توبه آن شخص را بپذیرد و دوباره به او کالبد بدهد، چون حقیقت وجودی این شخص روح است و روحش با آن بدی ها آمیخته شده است. در این شرایط اگر بازگردد، دوباره آن کارها را قهراً انجام خواهد داد و این نیاز دارد که خدا برای او روح جدیدی بیافریند که در این صورت دیگر آن شخص قبلی نیست و شخص دیگری است، یا اینکه باید آنجا بماند تا تصفیه شود. ممکن است خداوند چندین روح را خلق کرده باشد و با توجه به اعمال و توانائیهایی که در یک شخصیت وجود دارد روحی را به او بدمد. اصل نکته در این است که این روح برای حضرت آدم خلق شده و قبلاً نبوده است. خدا به احسن وجه آن را خلق می کند و بعد درون کالبد انسان قرار می دهد و به خودش متصف می کند.
[ امام صادق (ع) فرمود: خداوند تبارک و تعالی یگانه و صمد است. او را میانه ای نیست، روح آفریده ای از آفریده های اوست. تأئیدی و نیرویی است که خدا در دل رسولان و مؤمنان قرار داده است].
اینجا حضرت امام صادق(ع) نکته صمد بودن را مطرح و صمد را دوباره معنا می کند، یعنی میان پر است میان تهی نیست و به ذات خودش متکی است. این که می گویند روح مخلوق خداست نه این که جزء خداست، نه اینکه جزء ذات خداست و
نه اینکه خدا خودش مخلوق است و جسمی دارد که این روح را درون جسمش گذاشته و بعد قسمتی از آن را به دیگری می دهد. « وَ ایدنا بروح القدوس» تأئید کردیم او را به روح خودمان. ( منظور حضرت عیسی)
روح یک نیرو و قدرت خدا گونه ای است که خدا آن را درون کالبد حضرت آدم قرار می دهد. حضرت عیسی را به آن تأئید می کند و به او قدرت می دهد تا بتواند در گهواره صحبت کند و از مادر پاکدامنش رفع اتهام کند.
امام صادق(ع) می خواهد این نکته را روشن کند. فکر نکنیدخدا یک مخلوق است چون یک روحی دارد و از این روحش به دیگری هم داده است. مثل استخری است که کسی آن را ساخته و داخلش آب ریخته است. اگر این استخر یک هوش مصنوعی داشته باشد که چاله ای را هم از آب خودش پر کند.
می خواهد بگوید که فکر نکنید که روح جزء حقیقت خداست، هیچ کس به این حقیقت وجودی خدا دست پیدا نخواهد کرد.
[ امام صادق (ع) درباره سخن خداوند عزوجل که فرمودند: وقتی که آن را درست کردم و از روح خود در آن دمیدم. فرمود: خدای عزوجل خلقی آفرید و روحی آفرید، آنگاه به فرشته ای دستور داد که در آن دمید، نه به صورتی که از قدرت خدای متعال چیزی کاسته شود. آن روح از قدرت او بود. ( از روح خود در آن دمیدم)]. این دمیدن به چه معناست؟ به این معناست که خداوند آن را به انسان اعطا کرده است. مثلاً یک موجود گلی را می سازید، این موجود اگر قرار باشد کاری را انجام بدهد، باید یک قدرتی داشته باشد چون خودش به ذاته قدرتی ندارد، حتی فرشته ای که از نور است هم قدرتی ندارد. شیطان هم که از آتش است قدرتی ندارد.
باید یک جایی یک موجودی و یک کسی که منشأ همه اینهاست. این قدرت و تحرک و تفکر را به آنها القاء بکند و اگر انسان خلیقه الله می شود، به خاطر همین است که از آن منشاء به او قدرت اعطا شده است.
« وَ عَلَمَ الادَم اَسماءَ کُلَها»، ما به آدم یاد دادیم اسماء خودمان را پس قدرت یاد گرفتن را در آدم قرار دادیم که این در ملائکه نبود. به آنها گفتیم بیائید یاد بگیرید گفتند: ما نمی توانیم یاد بگیریم، مگر چیزی که تو به ما یاد داده باشی.
پس دمیدن یعنی: تأئید کردن با قدرت خودش، یعنی القاء نیروی خودش که با این نیرو شخص بتواند آنچه را که خدا
اراده کرده اجرا کند. دمیدن نه به معنی فوت کردن بلکه به معنای تأئید کردن با قدرت خودش که اینها مخلوق هستند و خدا خالق همه آنهاست.
· باب معنای جَنبُ الله:
وقتی یک نفر بندگی کند و با تمام وجود در اختیار اوامر خدا قرار بگیرد کم کم افعال آن شخص خداگونه می شود، یعنی وقتی من فکرم خدایی شد و با تفکر خدا محور فکر کردم. آن موقع می دانم که اگر دهان باز کنم و حرفی بزنم، حرفم را از روی ثواب می زنم و از روی هوی و هوس صحبت نمی کنم. « اَلذّینَ عَنِ لَغوِ المعرِضوُن». یکی از صفات مؤمنین همین است، یعنی از لغو دوری می کنند.
زبان گویای خدا هستم، یعنی اینکه حرفی جزء حرف خدا نمی زنم. کاری جزء کاری که خدا بخواهد انجام نمی دهم. زبانم به هوی و هوس و لغو باز نمی شود. دست خدا هستم؛ دست نشانه اجرای اراده خداست.
اگر فکرم خدایی باشد وقتی دست به قبضه شمشیر بردم در آن حال نیز بنده نفس خودم نیستم. همان جایی که « عمر بن عبدود» بر صورت امیرالؤمنین خدو انداخت ولی امیرالمؤمنین در آن حالت سر از تن او جدا نکرد. چرا؟ چون بنده نفس خودش نیست و چون خودش را از این بندها رهانیده حالا شده بنده خدا و کاری را انجام می دهد که مطابق خواست خدا باشد و مطابق نیکی و ثواب. « اَنَا وَ علیٌ اَبَوَا هذهِ اِلاُمَه». پیغمبر می فرماید: من و علی پدران این امتیم.
آنچه که امیرالمؤمنین می گوید که من رهبر مؤمنان به بهشت هستم، من ریسمان استوار خدا هستم، من پیوند محکم خدا هستم. همه نشاندهنده ی این است که امیرالمؤمنین به این راهی که رفته خیلی معتقد بوده است. به حضرت گفتند به کجا می روی گفت: به صدر اعلی می روم به جنت منتهی می روم. اما اگر از من و شما بپرسند ما باید با خوف و رجاع این سؤال را پاسخ بدهیم که اگر خدا ما را بخشید ما به بهشت می رویم و اگر ما را نبخشید نه. یعنی علی (ع) آن طور بندگی کرده است که جایگاه خودش را در بهشت می بیند و با اطمینان کلام، جایگاه خودش را در بهشت به مردم معرفی می کند.
· باب معنای هُجزَت:
« وَعتَصِموا بِحَبلِ اللهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَقوا»، هُجزِه معنی همان بند و ریسمان می دهد. در این آیه می گوید: به ریسمان خدا چنگ بزنید و متفرق نشوید. همان طور که گفتیم دست معنی اعمال قدرت است و مشخص می شود که بند وطناب معنای فرمان می دهد، یک نوع پیروی، یک نوع اتصال است. پس این معنای هُجزَه نزدیک به معنی حَبلُ الله است.
[ امام رضا (ع) فرمود: رسول خدا (ص) در روز رستاخیز بند خدا را گرفته، ما بند پیامبران را گرفته و شیعیان بند ما را گرفته اند و آنگاه فرمود: هُجزَه به معنی نور است.]
نور منشع هدایت است. این فرمان خدا همان منشع نور و هدایت است. اگر ما به حَبلِ الله جنگ بزنیم در واقع باید به همان فرمان خدا جنگ بزنیم که همان راه روشن و راه به نیکویی رسیدن و همان نور است.
منظور از بند همان نور است، این بند نشانه این است که خدا و پیغمبر خدا همه مردم را به نور دعوت می کنند و از مردم می خواهند به سمت نیکی و درستی و فرمان خدا سوق پیدا کنند و در راه ثواب قرار گیرند.
این دوباره تشبیه را رد می کند که ما حساب دنیا و آخرت و مسائل ملکوتی را از حساب مسائل مادی و روزمره خودمان جدا کنیم. [ امام صادق (ع) فرموده: نماز هُجزِ خداست، چون نمازگزار را هنگام نماز، از گناه باز می دارد. خداوند عزوجل فرموده:
نماز از فحشا و منکر باز می دارد.]
« اِنَ صَلوهُ تَنها عَنِ الفَحشاءِ و المُنکَر» ایه ۴۵ سوره عنکبوت. نماز مصداق نور و مصداق سیر الی الله است.
· باب معنای چشم، گوش و زبان:
امیرالمؤمنین در مرحله اَتَمِ بندگی و اَکمَلِ بندگی است و تمام وجودش یکسره سرباز خدا می شود و هر چه می گوید جزء حرف خدا نیست، هر چه می شنود جزء شنیده ای که برای رضای خدا باشد نیست. در واقع همان جریان « اِنی جاعِلٌ فِی الاَرضِ خَلیفَه» در اصل مُکرَم به اِصالِه هستند و حرف کسی را می زنند که از طرف او به خلافت برگزیده شده اند و اگر کسی که خود را خلیفه می داند حرف حق را نزند این دیگر خلیفه نیست بلکه قاصب منصب خلافت است.
[ باب معنای سخن خداوند عزوجل یهود گفتند: دست خدا بسته است. دستهای خودشان بسته باد و به سزای آنچه گفتند از رحمت خدا دور باشند بلکه دو دست او گشاده است.]
یهودیها می گفتند دست خدا بسته است، یعنی خدا در عالم، دخل و تصرفی نمی کند و تقریباً عالم را رها کرده است. ولی خدا اثبات می کند که فقط در یک دوره « فعال ما یشاء» دنیا نبوده است در همه ادوار و زمانها خدا در دنیا می تواند تغییر و تحول ایجاد کند. می تواند چیزی را جایگزین کند. همان طور که امتی را برداشته و امت دیگری را جایگزین می کند. اینها می خواستند بگوینـد که اراده خداوند محدود شـده
است، خیر. اراده خدا همیشه جاری است و خدا همیشه « فعال مایشاء» است.
· باب معنای خشنودی و خشم خدا:
چون خدا یک موجود مرکب نیست وقتی که می گوید خشم من فرود آید، منظور این نیست که خدا بر آن شخص به صورت خشم نازل شود. خدا تغییر مکان و حالت نمی دهد و اگر چنین چیزی را در نظر بگیریم خدا را تشبیه کرده ایم که خدا از تشبیه به دور است. خشم یک حالتی از اراده است. مثلاً اصحاب فیل می خواستند کعبه را خراب کنند. خدا بر آنها عذابی نازل کرد که خشم با فرمانی که به پرنده ها داد جاری شد. خشنودی خدا هم با نصرت الهی جاری می شود. مثلاً به خاطر کار خوبی که انجام می دهید خدا خشنود شد و با برآورده کردن خواسته شما خشنودی خود را نشان می دهد.
قطعاً جهنم خلق شده است ولی آن اعمال شماست که بهشت و جهنم شما را می سازد.[ راه تشخیص خشم یا خشنودی خداوند از یک سری فعل و انفعالاتی که در زندگی ما بوجود می آید است.]
یا در زندگی بوجود می آید که شما نمونه اش را می بینی یا چیزهایی می ماند برای روز قیامت یا در برزخ شما که در آنجا نمود پیدا می کند. مثلاً نمازی که می خوانیم ممکن است اثری در این دنیا نداشته باشد یا ما متوجه نشویم ولی در دنیای دیگر(قیامت) نماز و کارهای خوب شما نمایان می شود.
خشنودی خدا وقتی تأمین می شود که شما از کانال کسانی که قطعاً و با عصمت فرمان خدا را می فهمند. کاری را که گفتند انجام دهید در این صورت می فهمید که خشنودی خدا را بدست آورده اید. مثلاً : امامان که فهمشان از فرمان خدا کامل و صحیح است و هم در ابلاغ و عمل کامل و صحیح است.
خداوند برای اعمال اراده خودش از یک سری ابزارها استفاده می کند « با آنها بجنگید و قتال بکنید که خدا می خواهد آنها را به دست شما عذاب بکند» « وَ لِلّهِ جُنوُدُ سَمواتِ وَ الاَرض» خدا اگر بخواهد بر کسی خشم کند نیازی به ابابیل ندارد یا اینکه از مؤمنین کمک بگیرد ندارد. سلول به سلول بدن ما همه « جُندُ الله» هستند. خداوند چون می خواهد که اراده اش را اشخاص ثالث که نظاره گر هستند ببینند و بهتر متوجه مسئله بشوند از اسباب خارجی استفاده میکند. اگر بندگی کنیم به یک مقام بالایی می رسیم که عامل امر و اراده خدا بشویم.
قلب پیغمبر عرش خداست. هیچ وقت از اینکه یکی کفر خدا را بگوید خوشحال نمی شود و از شکر خدا خوشحال می شود. وقتی که پیغمبر خوشحال شد معلوم است که رضایت خدا هم در همین بوده است. نوع خوشنودی خدا با نوع خوشنودی شما و ما فرق می کند. شما اگر خوشحال می شوید لبخند می زنید. خدا دیگر لبخند نمی زند به یک نوع دیگری خوشحال می شوند. شما وقتی خوشحال یا ناراحت می شوید روحتان یک حالت دیگری پیدا می کند. ولی وقتی خداوند ناراحت می شود حالش منقلب نمی شود. خشنود می شود ولی خشنودیش مثل خوشنودی من و شما نیست.
[همه نیازمند او هستند چیزها را بدون نیاز و بدون سبب آفریده است]. سبب در اینجا به معنی ابزار است.
بدون سبب یعنی نه اینکه بی خود و باطل آفریده است. خدا کار لغو و باطل انجام نمی دهد. دلیل عقلانی که ما داریم وقتی که پیامبر از روی لغو حرف نمی زند. وقتی مؤمنین از روی لغو حرف نمی زنند. قطعاً خدا مرکز همه خوبیها و کمالات است. پس امکان ندارد که خدا کار لغو و بیهوده انجام دهد. یعنی خشم و خشنودی خدا تجسم عملی پیدا می کند. اگر خدا خشمگین شود حال خودش منقلب نمی شود. بر آن شخص عذاب شدید وارد می کند. یا اگر خوشحال شود نمی خندد. آن شخص را به جایگاه مطلوبی می رساند.
[ باب تفسیر کلام خداوند عز و جل که فرموده: در روز قیامت زمین یکسره در قبضه قدرت اوست و آسمانها در پیچیده به دست اوست.]
دو تا عمل انسانی است در قبضه قدرت بودن و پیچیده به دست داشتن. امام(ع) می فرمایند: این یک نوع تشبیه است و خدا از تشبیه مبری است.
دست یعنی عامل اِعمال اراده. ائمه خیلی توجه دارند در تفسیر این آیات که همه جا می خواهند این قضیه نفی تشبیه را مطرح بکنند که کوچکترین شبهه ای به ذهن متواتر نشود که خدا جایی در قرآن از دست خودش نام برده است. پس حتماً دست دارد.
قرآن نیاز به مفسر دارد و مفسر همان اهل بیت هستند که عصمت کبری دارند و می توانند آیات قرآن را در بطنش متوجه شوند و تا آنجایی که برای شخص مقابل، قابل درک است بیان کنند.
[ باب تفسیر کلام خداوند عز وجل که فرموده : ذِهی پندار که آنان در آن روز از پروردگارشتن سخت محجوبند.]
آیه ۱۵ سوره مطففین«کَلا اِنَهُم عَن رَبِهِم یَومَئِذٍ لَمَحجُوبُون»
نه اینکه خدا یک جسم است و ما روی این جسم یک پارچه کشیده ایم و یا مانعی قرار دادیم و بین این آدم بد و خدا یک مانعی هست. خیر مانع به معنای مادی نیست. مانع به این معنا نیست که مثلاً بقیه که آدمهای خوبی هستند می روند و رو در رو با خداوند ملاقات می کنند. یعنی خدا یک جسمی دارد که می شود بینشان حد فاصلی قرار دارد یا نه. هیچ کس نمی تواند خدا را ببیند. آیات خدا قابل مشاهده است که در حد اَکمَلِ آیات خدا رسول اکرم (ص) است.
· باب تفسیر قول خدا:
«وَ جاءَ رَبُکَ وَ المَلَکُ صَفَاً صَفًا» سوره فجر آیه ۲۲/
به امر پروردگار فرشته ها گروه گروه می آیند و فرمان خداوند اجرا می شود.
آیه ۲۱۰ سوره بقره « آیا جزء این انتظار دارند که خداوند، فرشتگان را زیر سایه بانی از ابر بیاورد.»
خدا از نقل و انتقال منزه است. این فرمان خداست و فرشته ها می آیند.
در اعتقادات اسلامی ضلالت ابتدایی نیست، یعنی خدا هیچ کس را گمراه نمی کند. عمل خود شخص باعث گمراهی او می شود. « وَ مَکَرُ مَکَرَ الله و اللهُ خَیرُ الماکِرین». مکر کردند خدا هم مکر کرد. نگفت مکر کردند خدا خدعه کرد، نگفت خدعه کردند خدا مکر کرد. « یُخادِعوُنَ الله وَ هُوَ خادِعُهُم»، از همان ریشه فعلی آمده نرفته از یک ریشه فعلی دیگر بیاورد. در دنیا و در آخرت کاری که شما ایجاد می کنید به همان مقدار به تو جواب داده می شود. یعنی عمل شما صورت عینی پیدا می کند و به شما آسیب میزند. آن دنیا اگر مار و اژدها و آتشی هست. این آتش طوری نیست که یک جایی باشد که شما بتوانی از آن فرار کنی. این آتش از درون خود شماست و شما نمی توانی از آن جدا بشوی. هر کاری انجام دهی همان به تو برمی گردد.
هر چه کنی به خود کنی، هر چه ز نیک و بد کنی
هر کس شکر بکند « لِاَ زیدَنَکُم» و هرکس که کفر بورزد خدا نمی گوید که از آن می گیرم. می گوید « اِنَ عَذابی لَشَدید».به مردم نعمت می دهیم هرکس درست استفاده کرد و شکر کرد، اضافه می کنیم هرکس که شکر نکرد و کفر ورزید عذاب شدید دچارش می کنیم و ممکن است این عذاب شدید غیر از گرفتن نعمت باشد مثلا شخصی کافر است و مدام کفران نعمت می کند ولی خدا نعمت را از او نمیگیرد بلکه اورا دچار بعضی از امراض میکند که هم آبروی او را می برد و هم سلامت او را و هم به دارای او صدمه می زند و اگر کسی کفران نعمت کرد و با نعمت خدا با خود خدا جنگید و آنرا در راه ناصواب استفاده کرد همیشه قلب او نامطمئن است همیشه اضطراب دارد وچه عذابی بالاتر از اینکه انسان همیشه ناراحت و نگران باشد . اگر شکر کردی ما آن دنیا به تو خیر می دهیم. انسان نه در اول است نه در آخر. خدا نعمت را در اول می دهد و در آخر هم پاداش می دهد ما در این وسط هستیم و می توانیم خوب عمل کنیم. ما حد اختیارمان وسط است نه اول دست ماست نه آخر، نه قیامت دست ماست و نه نعمت دادن و ندادن. فقط عملیات این وسط دست ما است که بتوانیم از این نعمت به خوبی استفاده بکنیم یا نکنیم.
والسلام
بخش دوم
· باب علم خداوند:
بحث در مورد علم خداوند، بحث علو، یگانگی و یکتایی خداوند یعنی بزرگی ذات خداوند یکتا است و دیگر همه چیز از او پائین تر است. او یگانه، صمد، مالک و قدوس است. همه چیز او را می پرستند و به سوی او پرستش می کنند چند نکته در این مورد بحث می شود، یکی از آنها این است که همه موجودات به سوی او یک سیر تکاملی دارند و آن را طی می کنند وقتی می گوئیم به سمت خدا سیر می کنیم نه اینکه مکان وجود خدا یکسان باشد و خدا در یک مکان خاص باشد، منظور این است که هر چیز که خداوند خلق کرده در ذات خود درتلاشند که به تمام قرب الهی برسند. . موجوداتی که خداوند خلق کرده دو نوع اند: ۱) اختیار دارند ،۲) اختیار ندارند.
مثلا درخت را می توان نام برد. خداوند به آنها امر کرده است که در یک فصل بارور شوند و میوه بدهند که این کار را انجام می دهند و در واقع با انجام این کار ذکر خداوند را می گویند یعنی به زبان حال ممکن است همین درخت زبان قالی هم داشته باشد و باآن نیز ذکر بگوید که اصلا بعید نیست . خداوند به انسان فرموده که دروغ نگو. اگر دروغ نگوید ذکر خدا را به جای آورده و این یک نوع ذکر گفتن است. به درخت فرمان داده می شود که میوه دهد، میوه می دهد و همیشه فرمان خدا را اطاعت می کند و ذکر خدا را می گوید، پس درخت نمی تواند در یک سطحی که انسان پیشرفت میکند پیشرفت کند چون این اجازه به او داده نشده است. اما انسان سطح بالاتری دارد. مثلاً به جایی می رسد که خلیفه االله است انسان اگر ذکر خداوند را بگوید با اختیار موجب پاداش است برای انسان وگرنه اندم های آن انسان خودشان ذکر خداوند را با زبان حال می گویند یعنی همه موجودات ذکر او را می گویند. مثلاً سلول های بدن انسان، مثل گلبول های سفید. ولی اینها غیر از انسان هستند و دستوری که از خداوند گرفته اند انجام می دهند و تنها کار و وظیفه ای را که در بدن انسان دارند انجام می دهند. مثلاً کشتن میکروب ها و یا تولید پادتن که این کارها عین فرمان خداوند است و اطاعت از فرمان خداوند عین ذکر اوست بعضی جاها اختیار با خود ماست. مثلاً اگر یک مغازه دار مغازه را باز کند یا ببندد. مغازه را اول یا آخر وقت باز می کند اختیار با را انجام می دهد .اماموجودات دیگر که از روی جبر کارشان را انجام می دهند و همیشه ذکر می گوید این می شود جنود خدا ( و بریا خداست لشکریا آسمان و زمین ). ما ذکر می گوئیم و ذکر با اختیار است. دروغ نگفتن، کار زشت انجام ندادن با اختیار انسان است. انسان غیر از سایر موجودات است چون که دارای جایگاه اختیار است. همه بسوی او(خدا) در حرکتیم و برتر از اینکه امیدواریم به او برسیم. این رسیدن به خداوند به این خاطر می شود که: ۱) ما بگوئیم خداوند جایگاه دارد و ما از پلکانی حالا ده تایی یا هزارتایی بالا می رویم و به او می رسیم. آیا این ممکن است؟ این تفاسیر که گفتیم برای این است که بعداً کسی اینها را باهم خلط نکند و این مسائل را نکته ای و ریز توضیح می دهیم.
به عنوان مثال کسی حدیثی را بگیرد و بگوید خداوند بالاتر از آن است که به او برسیم یعنی خدا جایی در بالا نشسته نه اینکه علو ذاتی خداوند جایگاه و عظمت او را تعیین کرده و خداوند اعلا و درجه کامل است. با تکامل و حرکتی که انسان دارد ممکن است خیلی به او نزدیک شود. خیلی متوجه شود اما باز نمی تواند به آن مقام برسد یعنی مقام خدایی برسد ولی می تواند به مقامی برسد که جز خدا نبیند. به کل نرسیده نه می رسد و نخواهد رسید ما فقط در مقام بندگی هستیم.
این که ما به مقام خداوند برسیم هرگز ممکن نیست. هر چه انسان بیشتر بندگی کند و خودرا در مقام عبودیت بالا رساند تازه می فهمد که هیچ چیز نیست در پیشگاه الهی. پروردگار ما با آگاهی همه چیز را گسترش داد کارش از روی آگاهی و حکمت است نه بیهودگی. خداوند دنیا را خلق کرده و آخرت را برایش گذاشته اینها همه از روی علم و آگاهی است نه لهو و لعب. از علی بن موسی الرضا (ع) سوال شد : آیا خداوند می داند چیزی که نبود اگر بود می گردید بودنش چگونه می بود و یا اینکه جزء آنچه را بود می شد نمی دانست. فرمود: خداوند متعال همان دانا به چیزهاست پیش از بودن چیزها، خداوند عزوجل فرموده است ما از آنچه می گردیم و انجام داده ایم نسخه برمی داشتیم و همچنین فرموده است که اگر دوزخیان برگردانده شوند به آنچه که از آن نهی شده اند برمی گردند و همانا آنان دروغ می گویند. خداوند عزوجل می دانست که اگر آنان را برمی گرداند به آنچه که از آن نهی شده اند برمی گشتند و وقتی که آنان به فرشتگان گفتند آیا در آنجا کسی را قرار می دهید که فساد کند و خون بریزد و حال آنکه ما تو راتقدیس می کنیم و تسبیح می گوییم. فرمود : من می دانم آنچه را که شما نمی دانید. خداوند همواره عملش را بر چیزها پیش داشت. پیش از اینکه چیزها را آفریده باشد پس بسیار مبارک و مقامی است. پروردگار ما چیزها را آفرید و عملش بر همه چیز و همه کس ثابت است و پروردگار ما همانگونه که می خواست جاودانه دانا، شنوا و بیناست.
اینجا مطلبی را در مورد مسئله معاد بیان می کنیم با گفتن این حدیث چند نکته در جریان آیه (منروی زمین برای خود خلیفه ای قرار می دهم) که در سوره بقره عنوان شده است، که ملائکه سؤال می کنند چرا می خواهی روی زمین کسی را بگذارید که فساد می کند و خون می ریزد. ما تو را تسبیح و تقدیس می کنیم. (فرمود من می دانم چیزی را که شما نمی دانید ) خدا قبل از اینکه دنیا خلق شود، اول و آخر دنیا را می دانست و اینکه چرا دنیا را خلق می کند این در حکمت خداوند است. خدا خالق است ولی خالقیتش را ظهور و بروز نمی کند وقتی که موجودی را خلق نمی کند. اگر من صحبت نکنم متکلم بوده ام اما با لقوه بوده و بلفعل نشده . برای ما که روی زمین هستیم دانش، حالت مادی دارد. خداوند می داند برای اینکه خالق است ولی بشر اینگونه نیست. ما می گوئیم این همان باب نفع تشبیه است .
لحظه از خانه بیرون بروم من را میکشند و اگر این کار را انجام نخواهم داد وقتی که می دانم نتیجه امتحان چیست واحیانا بد است اصلا تن به امتحان نمیدهم این کار را. ولی ما در این مختصات و مقیاس خداوند را می سنجیم و می گوئیم اگر خداوند سرانجام همه کارها را می دانست پس چرا ما را خلق کرد. مثلاً این دنیا نهادش خوب یا بد می شود پس هدف خداوند از این کارها چه بوده است. شما کاری را انجام می دهید برای اینکه معلوم است. پس این مختصات ذهن انسان است که می گوید حرکت می کند از یک سری معلومات به سری مجهولات و آنها را با این معلومات حل می کند. در منطق می گوید حرکت می کنم از معلومات برای حل مجهولات، با توجه به همان معلوماتی که قبلاً گفتیم، اما خدا اینگونه نیست و پیش تر از این برای ما توضیح نداده است و می فرماید ( انی اعلمُ ماذا تعلمُ ) من چیزی می دانم که شما نمی دانید. ( علم الادم السماء کل ثم ارفهم- الاملائکه الاسماء هولاء ). اسماء را یاد دادیم می توانید شما یاد بگیرید. متوجه مشوید یا نه. به انسان گفتیم تو این را یاد بگیر انسان شد آموزش دهنده ملائک ولی این نکته را باز نمی کنیم که خداوند چرا انسان را خلق کرد. به دلیل یاد دادن اسماء این یاد دادن چیز دیگری است این یاد دادن تجلی اسماء است، ولی حالا این تجلی اسماء چه هدفی پشتش بوده همانطور که گفتیم این دنیا ظرف فهم همه مسائل نیست. این خداوند دانا بود آگاه بر مسائل و چیزها، قبل از آنکه چیزی را خلق کند.
نکته ای دیگر که بعد از آیه می آید مثلاً علت معاد را قدر می کند. اگر جهنمی ها به دنیا برمی گشتند تا اعمال گذشته را مثلاً جبران کنند. این دلیلی دارد که این کار انجام نمی شود. در بحث معار وقتی که یک امر برایتان ملکه شد اینکه شما به دنیا برگردید محال است، برگردی و کار نیکو انجام دهی محال است برای اینکه وقتی برای شما ملکه شده دوباره همان کار را انجام می دهید شما با آن روحی که اعمال پلید برایش ملکه شده دوباره همان کار را انجام می دهید. اگر بخواهید کار بهتر انجام دهید مستلزم این است که برای شما یک روح جدید خلق شود. به همین علت با حرف فرد جهنمی مخالف می شود. عده ای هم ممکن است بگویند پس خدا رحمان و رحیم نیست و بعضی هم می گویند خداوندا ما توبه کردیم حالا اتماس می کنیم به تو و ما زجرمان را کشیدیم ما را به دنیا برگردان، نه اینگونه نیست که آنها می گویند تا زمانی که روحشان از غلو و غش پاک نشود اگر به دنیا برگردند با همان ملکات سابق برمی گردند و به همین دلیل اعمال گذشته را انجام خواهند داد. سؤال: شما در آن بخش گفتید که خداوند آنها را با همان روح به زمین می فرستد و دوباره همان کارهای زشت را انجام می دهند. به نظر من شاید این یک نعمت باشد برای آنها؛ بله ولی به هر صورت آنها عذابشان مضاعف می شود خداوند یک حوزه یک تیکه است و قطعه قطعه نیست که عملش از او جدا باشد و غیر از خودش باشد. عملش در ذاتش است. علم او سابق بر چیزهاست یعنی اینکه او قدیم بوده و همه چیزها حادث هستند، پس این است که علم او بود قبل از اینکه چیزی بود. یعنی ذات او بود قبل از اینکه چیزی باشد پس حالا پروردگار ما جاودانه، دانا و شنواست. سؤال: ما می گوئیم خداوند علم، حکمت و قدرت دارد ولی اینها را با صفات و اسماء مختلف گفته است. خداوند به ما می فرماید: ( کَلَّمَ الناس علی القدر العقول )، با مردم حرف بزنید اندازه عقل آنها. اگر خداوند می خواست تمام صفاتش را با یک نام اسم ببرد، این کار نمی توان انجام داد به این دلیل که شما یک سری مفاهیم در دنیا دارید. قرآن کتاب معما نیست. قرآن کتاب هدایت است باید درون مایه اش را که باعث هدایت است درک کنیم. پس اگر خداوند این مباحث را با یک سری اسماء که ما اینجا داریم تطبیق نکند در حد درک ما نیست، زیرا علم ما علم خداست. علم ما طور دیگر است، ذات ما غیر از ذات خداست. به عنوان مثال مقاومت دیوار و انسان در برابر ضربه پتک. خداوند باید اسماء را یک سری مفاهیم بگوید که برای ما قابل درک باشد تا با آن طریق راه پیشرفت ما را هموار کند. عملش مثل قدرت است. اگر خداوند به جای علم بگوید قدرت و به جای رحمانیت بگوید قدرت این را من و شما متوجه می شویم برای فرد دیگر ممکن است قابل درک نباشد. همه انسانها حیوان ناطق هستند. مثلاً به عنوان نمونه به
همه انسانه گفته شود حسن و با یک نام اسم برده شوند در این هنگام انسان دچار سردرگمی می شود. قدرت خداوند وجه تمایز ندارد که ما بتوانیم آن را ببینیم و بشنویم. چگونه می توان فهمید این قدرت منظور علم است نه اینطور نیست. درست همه این صفات از ذات است و یک تکیه است اما به آن معنا نیست که انسان همه آن را با یک اسم خوب نام برد. سؤال: آیا این حالت نفع بشر را وجود نمی آورد؟ و بر حب این حرفها این اسم را خداوند آنجا قرار داده ولی می داند علم، قدرت و صفات دیگر او همه یکجاست: نه این صفات یکجا نیستند. بله منظور من این است که این صفات جدایی از یکدیگر نیستند. سؤال: آیا این تعبیر می شود به صفات مختلف و اسم های مختلف، نمی توان گفت صفات مختلف، باید گفت اسم های مختلف چون صفت یکی است درست است این موضوع؟ نه، صفت یکی نیست این قدرت است- پس ما اینگونه استنباط می کنیم- بله ما هر چه را تصور کنیم در مورد خداوند، خدا غیر از آن است. به این دلیل است که می گوئیم در ذات خدا تفکر کنید. ما به آنچه از خدا می توانیم توجه کنیم آیات خداوند است- منظور شما را من متوجه نمی شوم- من می گویم خداوند یک تکه است همه این صفات را با هم دارد. علم برایش ابزار باشد یا علم قسمتی از وجودش باشد. مثل یک توپ چل تیکه نیست. سؤال: علم در دیدگاه انسان با قدرت متفاوت است در حالی که ما می گوئیم در صفات خداوند اینها یکی هستند و خداوند این ها را از نظر اسم ها جدا کرده است- بله خداوند خودش را برای ما به گونه ای معرفی کده که برای ما قابل درک باشد. می گوید شما چیزی مثل علم و آگاهی دارید، آیا آن آگاهی که شما دارید در این دنیا است؟ من بر خر چیز آگاهم، آیا آگاهی خداوند با انسان قابل قیاس است- درست است این آگاهی مربوط به ذات اوست- اما سؤال من اینجاست که خداوند از علم و حکمت نام برده است ولی اینها با هم یکی هستند. آیا اینها از طرف انسان بوده: بله به خاطر انسان بوده چون اگر به غیر از این می گفت قابل درک نبود. قرآن آمده ما را هدایت کند پس برای ما باید قابل درک باشد. پس این مسئله بر حسب درک و فهم ماست. اگر غیر از این بود برای ما قابل درک نبود. خداوند می فرماید: به هر آنچه مخفی و اظهار می کنید به هر دو آگاهیم. در عین حال به زمان جایی که خورشید و ماه باید باشند که چه موقع مثلاً خورشید طلوع کند و یا غروب کند نیز آگاه است. آگاهی خداوند مربوط به ظاهر یا باطن نیست مربوط به هر دو آن است. وقتی می گوئیم به علم یا حکمتش این کار را کرد این ها نمادهای آن صفات است. خاصیت آن صفت است. در حالی که بین علم و حکمت او فرقی نیست و آن نمادی است از علم و حکمت نماد علم است و این است که هر چیز سر جای خودش باشد. این انسان جاهل است که کار بی وقت انجام می دهد. مثلاً
وسط مجلس غذا می خندد و در مجلس شادی گریه می کند. این از نادانی شخص است. علم خدا علم تکاملی نیست یک روز چیزی را بداند و روز بعد علمش کامل شود. از اول اگر علم است آن علم به صورت اکمل و اصم مسئله است. اینگونه نیست مثل انسان که امروز جاهل است با خواندن کتاب درکش از موضوع بالا می رود. خداوند چگونه به جا و مکان عالم است. برحسب حدیث، مثلاً امروز چیزی را خلق کند و بگوید سرانجام این را ببینم چه می شود. نه اینگونه نیست. اسمش از اول علم است و به تمام معنا علم است. مثل علم ما مراحل تکمیلی ندارد. علم خدا حضوری و اعتصابی نیست. به عنوان مثال نوزاد، که شهوتی ندارد ولی در مراحل بعدی زندگی در او بوجود می آید و این علم حضوری برایش بوجود می آید. پس علم خدا حضوری نیست. در جایی مثال زدیم علم خدا به گونه ای است که در وجودش بوده در این جا منظور نیست که حضوری بوده یا در مراحلی یاد گرفته است. پس علم خدا از علم ما متفاوت است. سؤال: امام باقر (ع) می فرماید خداوند را دو علم است علم ویژه که مخصوص خداوند است و فرشتگان مقرب و پیامبران مرسب از آن آگاه نیست و علم دیگر عام است که فرشتگان مقرب و پیامبران مرسب به آن آگاهند و از طریق حضرت محمد (ص) به انسان هم منتقل شده است. در اینجا، امام علم خداوند را به دو قسمت تقسیم می کند. به نظر شما این تشبیه درست است؟ چون این امام معصوم است این تشبیه امام با تشبیه افراد معمولی فرق می کند چون حرفهای امام منشاء الهی دارد ( و ما ینطقان الحواء….). اینها اینگونه هستند و حرف را از روی هوا و هوس نمی زنند. ائمه هم با زبانی حرف می زنند که انسان درک کند. این مسئله حقیقتش قابل باز کردن نیست. اما ائمه با زبان ما صحبت می کنند و با تماثیل ما سخن می گویند که قابل فهم باشد.
· باب معنای کلام خداوند عزوجل که فرمودند: در او از روح خود دمیدم.
حدیث از امام باقر (ع) در مورد کلام خدا پرسید و فرمود روحی که برگزیده، آفریده و بر خودش نسبت داده و بر همه روح ها برتری داده و امر کرد از او بر آدم دمیده شود. این همان نکته را دفع می کند صحبت در مورد باب « نَفعَتَ فیهِ مِن روُحی» که صحبتهایی در این مورد هم انجام داده ایم. گاهی سؤال می کنند که انسان اصلاً روح و جسم نیست و کالبد نیست و کالبد روح است. پس اگر خدا از روح خودش بر آن دمیده باشد پس خدا روحی دارد شبیه ما پس خدا یک جسم دارد که اعمال و افکارش را در آن جای دهد. پس نتیجه اش این شد که خداوند روح دارد و روح هم جسم می
خواهد روح او مانند روح ماست پس خداوند هم مثل ماست.وقتی این موضوع را توضیح می دهند به این دلیل که نکات را از آن رفع کنند.۱- خدا روحی مثل ما ندارد اصلاً ما نمی دانیم خدا چطور است که روح دارد یا ندارد و این روحی که ما داریم مخلوق خداست اگر خدا می گوید از روح خود بر او دمیدم.این را به عنوان عظمت خداوند که آنقدر توجه و عنایت دارد به روح خاص انسان و این را به خود منسب می کند و از خود او می داند و کسی نباید فکر کند که حقیقت وجودی انسان که یک روح است پس خدا هم چنین حقیقت وجودی دارد و با ما یکی است.نه اینگونه نیست. سؤال: اگر در توضیح توجه کنیم گفته روحی که برگزیده، آفریده و بر خودش نسبت داده است. یعنی یک روحی بوده در یک کالبد دیگر به صورت دیگری بوده است، نه این روح را در اولین لحظه برای انسان خلق کرده است. این مسئله در بحث معاد همین طرح است. می گوئیم خدا اگر رحیم و رحمان است پس چرا توجه کسی که در جهنم افتاده نمی پذیرد. به این دلیل که اگر خدا بخواهد قبول کند توبه فرد را و کالبد را به او دهد و او را برگرداند. نکته اینجاست که چون آن شخص حقیقت وجودش روح است و روحش با او آمیخته شده اگر برگردد و دوباره آن کارها را انجام خواهد داد و این کار نیاز دارد که برای آن شخص روح جدید خلق شود یا نه اینکه او در جهنم بماند و از گناهان پاک شود. نکته این است که این روح برای حضرت آدم خلق می شود و این روح قبلاً نبود و به نحو احسن وجه خلق شده است و بعد خداوند آن را در کالبد انسان قرار می دهد و این را به خود منسب می کند.
نکته: روح مخلوق خداست نه این که جزء ذات خداست نه اینکه خدای مخلوق یک جسم دارد و یک روح در این جسم گذاشته است از روحی که قسمتی از جسمش است.« واتینا فیهِ مُن روحی» تأئید کردیم او را به روح خودمان. همین جریان است که می گوید روح یک قدرت خداگونه ای است که در آدم قرار می دهد، مثلاً قدرتی که در حضرت عیسی (ع) قرار داده شد که در نوزادی من به سخن گشاید و از مادر پاک دامن خود دفاع کند و رفع گناه کند. در همین وادی است و منظور روشن کردن این موضوع است که خدا یک مخلوق است و حالا روح است مثل استخری که کسی آن را ساخته و پر از آب کرده فرض کنیم که یک گوش مصنوعی داشته و چاله ای را پر می کند. می خواهد بگوید که فکر نکنید که روح جزء حقیقت وجودی خداست که هیچ کس به این حقیقت دست پیدا نخواهد کرد. سؤال: در حدیثی که می گوید از روح خود در آن دمیدم این دمیدن به چه معناست؟ این دمیدن به معنای آنکه من این را به او اعطا کردم، مثلاً یک موجود گلی را می سازیم این موجود اگر قرار باشد کاری انجام دهد خود قدرتی ندارد. پس باید کسی که منشاء آنهاست این قدرت تحرک و تفکر را القاء کند و به این دلیل انسان خلیقه الله می شود و قدرت از جانب وحی به او اعطا شده و می گوید « عَلَّمَ الادَمَ الاسماءُ کلما» ما به انسان یاد دادیم اسماء خود را، پس قدرت یاد دادن را به انسان القاء کرده پس این دمیدن یعنی القای نیروی خود در شخص که آنچه را خدا اراده کرده مجری باشد. دمیدن نه به معنای فوت کردن بلکه به معنای تأئید کردن به حرمت خود که این همه مخلوق خداوند هستند و خداوند مخلوق خداوند است.
باب قدرت
خداوند در سوره الرحمن « بینهما برزخ لایبغیان» می فرماید: که مجرم هایی هستند که بین آنها فواصلی است و آنها هیچ وقت با یکدیگر داخل و مخلوط نمی شوند. برای مثال خداوند در یک تخم مرغ زردی و سفیدی را در کنار یکدیگر قرار داده و هر دوی آنها مایع هستند ولی هیچ وقت با یکدیگر مخلوط نمی شوند راز همین تخم مرغ که از دو مایع در کنار یکدیگر تشکیل شده موجود زنده ای هم چون طاووس با چنین زیبایی و هم چون کلاغ به وجود می آورد ولی در ظاهر هر دوی آنها تخم هستند اما در باطن کروموزوم های آنها با هم متفاوت دارد یعنی باطن آنها متفاوت است و این یکی از نشانه های عظمت قدرت خداوند متعال است و همین طور تفاوت هایی که در انسانها وجود دارد، مثلاً همان آب دهانی که یک انسان به بیرون می اندازد می تواند شناسنامه خود شخص باشد هم چون DNA انسانها، مثلاً ممکن است که در دنیا از چندین میلیون نفر پیدا شوند که اثر انگشت واحدی داشته باشند ولی مردمک چشم یا آب دهان و یا DNA انسانهابا یکدیگر متفاوت است پس خداوند هر یک از مردم دنیا را یگانه خلق کرده است و این یکی از صفات خداوند متعال است که در انسان تجلی کرده است یعنی هر شخص از نظر اخلاق، خلق و خوی و… واحد آفریده شده است و از دیگر انسانها متمایز است و همان « فی الارض آیات المؤمنین و فی انفسکم افلا تعقلون» است.
و این حجت آنقدر بالغه است که کلامی در مورد آن نمی توان گفت و به هیچ وجه نمی توان خداوند را منکر شد و اگر بخواهیم خداوند را منکر شویم این نشانه ها غیر قابل قبول است که DNA یک انسان با انسان دیگر فرق کند، آب دهان ما با هم فرق کند و زردی و سفیدی در یک جا هستند ولی با یکدیگر مخلوط نمی شود و اینها همان کلام « لا اله الا الله الحق المبین» است.
در باب اول بحث شد که رسول اکرم فرمود « لا اله الا الله» کلامی است که هیچ کس نمی تواند بر زبان بیاورد مگر اینکه بتواند نشانه ها و آیات خداوند را درک کند و بعد می فرماید من هم نتوانستم این کلام را بگویم و خداوند این کلام را به من آموخت و هنگامی که ما کتاب التوحید را می خوانیم تازه می فهمیم که معنی و مفهوم کلام « لا اله الا الله» چیست اما ذات آن قابل فهم نیست و فقط برای این است که بدانیم خداوند واحد است. خداوند در دنیا واحد، احد، قهار و فعال ما یشاء است. خداوند الرحمن الرحیم و عطوف رحیم است، برای مثال هنگامی که شما یک نفر را که به شما ظلمی روا داشته، مورد بخشش می دهید یا در نهایت به او یک احسان کنید ولی خداوند یک کار عجیب انجام می دهد یعنی هم گناهان تو را می بخشد و هم کلاً آن گناه را محو می کند تا هنگامی که خداوند نعمت بهشت را به شما عطا کرد دائماً خود را مورد سرزنش قرار ندهی که من چنین گناهان بندگی انجام داده ام ولی خداوند به من چنین نعمت هایی عطا کرده است یعنی خداوند گناهان تو را به طور کامل از یاد می برد به طوری که قبلاً وجود نداشته است. کسانی که در وسایل ارتباط جمعی ( ماهواره، اینترنت و … ) مباحثی انجام می دهند و می گویند اسلام دینی است که می گوید خداوند ما جبار است ولی چنین نیست. اسلام فقط در مورد جباریت و مهربانیت بحث نمی کند بلکه در مورد تمامی صفات خداوند بحث می کند و هیچ گونه مباحثی در مورد اینکه خداوند بچه دارد، ما بچه خدا هستیم، خداوند دست وپا و چهره دارد، به میان نمی آورد ولی مهربانیت خداوند را در حد اعلاء معنا می کند.
این یکی از اشکال های موجوددر خارج است که ما اسلام را درست نشناخته ایم و هم نشناسانده ایم و آنچه که داشتیم را درست به مردم انتقال نداده ایم. مثلاً همین کتاب التوحید که مورد بحث ما است ممکن است بزرگانی از این کتاب حدیث های معروفی را استخراج کرده اند و مباحثی را از این کتاب بیان کرده اند ولی شاید کسی نباشد که تمام این کتاب را جز به جز شرح بدهد زیرا تا زمانی که بحث توحید و نگرش ما نسبت به خداوند حل نشود ما قادر به این نیستیم که بفهمیم چرا امام صادق(ع) امام شد ولی من امام نشدم و اراده خداوند در چه حد است و اراده ما چقدر است که بتوانیم این مسائل را حل کنیم و ما حتی نمی دانیم که پیغمبر اسلام تنها پیامبری است که برای تمام افراد اعصار و دورانها آمده است.
حدیث بعدی:
در اینجا دوباره همان بحث نفی تشبیه مطرح است و دوباره در این حدیث نشان می دهد که ذات خداوند قابل فهم نیست و تنها راهی که ما می توانیم به فهم خداوند نائل شویم باید آیات و نشانه های خداوند را متوجه شویم و امام می فرماید که در آفریده های تو زمینه کافی وجود داشت و آنقدر قدرت، شوکت و حکمت خود را در آفریده هایت متجلی کرده بودی که دیدن این آفریده ها کافی بود یعنی برای ایمان آوردن به تو آیه کافی، حجت بالغه، کامل و جامع بود و انسانی که با دیدن این آیات ایمان نیاورد مشکل از خود انسان است و خداوند هیچگونه حجتی از مردم برخود باقی نمی گذارد یعنی همه مباحث را بیان می کند مخصوصاً در زمینه معاد و حسابرسی و برای انسان هم پیغمبر درونی و هم پیغبر بیرونی و هم حجتهای مختلف را می فرستد و بعضی موارد انسانی را می فرستد مانند لقمان که نه پیغمبر است و نه امام ولی سخنان حکمت گونه می گوید، اینها حجتهایی هستند که کلام از دهان آنها خارج می شود ولی آیاتی دیگر چون درخت، خورشید و ماه یا مداری که زمین به دور آن گردش می کند که اگر به اندازه چند سانتی متر از مدار خود خارج شود تمامی موجودات نابود می شوند و هنگامی که خورشید هر روز طلوع می کند و شما آن را می بینید همین خورشید هر روز از وحدانیت، علم، عظمت و حکمت خداوند برای انسان سخن می گوید.
« وحده وحده لا شریک له» این نشان دهنده این است که همه خلایقی که در دنیا است همه در حال تسبیح خدا هستند و اینها همه نشانه های خداوند است و انسانی که نمی خواهد این آیات را قبول کند هر روز ماتریالیسم، فمنیسم و … به وجود می آورد ولی اینها همه یک نوع لج بازی کودکانه است زیرا خداوند خود می فرماید که ما شما را با فطرت توحید آفریده ایم و ذات بشر، خداپرست است ولی اگر کسی چنین چیزی نمی خواهد در اصل خود را از بشریت خارج کرده است.
نکته ای در حدیث وجود دارد که بشر آنقدر که مورد ذات خداوند سؤال می کند در مورد خلقت سؤال نمی کند بشر باید متوجه باشد که دنیا ظرف پاسخ دادن به همه سؤالات و آخر زندگی ما نیست ولی در عالم دیگر هم قادر به شناختن ذات خداوند نیستیم همان طور که پیامبر در معراج نتوانست متوجه ذات خداوند شود ولی بیشتر از زمانی که بر روی زمین بود خداوند را درک کرد.
حدیث بعدی:
در بحث گذشته صحبت شد که همه چیز غیر از خدا حادث است یعنی خدا بود قبل از اینکه همه چیز وجود داشته باشد خداوند بوده قبل از اینکه « کجا » خلق بشود و این مسئله ای است که با معادلات دنیایی قابل فهم نیست مانند پول یک کشور که فقط در خود آن کشور اعتبار دارد نه در کشورهای دیگر و مسائلی هم چون پول پس « چه »، « کجا » و …
مسائلی است که در دنیا قابل اعتبار است ولی ممکن است همین « کجا » وجود نداشته باشد پس خداوند قبل از اینکه چیزی و مفهومی مثل « کجا » خلق بشود وجود داشته است.
حدیث بعدی:
در این حدیث نیز همان بحث نفی تشبیه مطرح است، یعنی خداوند به هیچ وجه قابل توصیف نیست . اگر ما بخواهیم خداوند را به چیزی تشبیه کنیم باید آن را به یک چیز مانند کنیم و چون همه چیزها در دنیا محدود هستند پس خداوند را محدود شمرده ایم و هنگامی که خداوند را محدود شمردیم و خداوند محدود شد پس دیگر خدا نیست به همین دلیل خداوند قابل توصیف نیست. خداوند را هر چیزی که توهم کنیم چیزی جزء آن توهم است.
حدیث بعدی:
خداوند هست در عین اینکه وجود خودش آنجا نیست زیرا اگر در یک جا باشد در جای دوم نمی تواند باشد، یعنی وجود خدا در همه جا هست، در دنیا، عقب و در تمام دنیا گسترده است یعنی همه جا هست و هیچ جا نیست، همه جا هست
با صفات، آیات و عملش که در دنیا محیط است ولی با ذاتش در یک جا نیست زیرا اگر این طور باشد ذات خداوند محدود شده و نمی تواند در جای دوم باشد. خداوند از رگ گردن به ما نزدیک تر است ولی ما متوجه خداوند نیستیم.
نکته: امام می فرماید: اگر سه نفر در یک جا هستند خداوند چهارمین آنهاست و اگر چهار نفر باشند خداوند پنجمین آنهاست، به خاطر این نیست که خداوند با ذاتش در آنجا وجود دارد زیرا اگر وجود داشته باشد در آن صورت خداوند محدود می شود، یک مکان پیدا می کند و خدایی که محدود می باشد دیگر خدا نیست پس خداوند با علم و قدرت و صفاتش بر همه چیز احاطه دارد.
حدیث بعدی:
در این حدیث ممکن است که عده ای چنین سؤال کنند که مگر حضرت ابراهیم (ع) معصوم نبوده پس این سؤال او برای چه بوده است؟ امام می فرماید: که دلیل این است که خداوند فرمود من می خواهم از بین مردم یک دوست برای خود برگزینم که اگر از من بخواهد مرده را برایش زنده می کنم و چون حضرت ابراهیم این احساس را در خود دید چنین سؤال کرده است.
حدیث بعدی:
در این حدیث می خواهند که ثابت کنند که خداوند با ذاتش در دریا، آسمان و … است ولی امام صادق (ع) می فرماید: که خداوند با ذاتش در آنها نیست، یعنی اینکه خداوند است ولی جدا از آفریده هایش به صورت احاطه بر آنها. زیرا اگر خداوند در یکی از این مکانها باشد در مکان دیگر وجود ندارد ولی خداوند به وسیله علم و قدرت و … در آنجا هست ولی با ذاتش در آنجا حضور ندارد و خدا جدا از آفریده هایش است و مکان ها و زمانها و … همگی خلق خدا هستند و خداوند از خلقش جداست و خلق هم خدا نیست و خداوند با تمام صفاتش حضور دارد.
· باب تفسیر کلام خداوند عزوجل که فرمود: « در روز قیامت زمین یکسره در قبضه [ قدرت] اوست و آسمانها در پیچیده به دست اوست ».
در اینجا از دو عمل انسانی صحبت شده: ۱) در قبضه قدرت بودن، ۲) پیچیده به دست داشتن
در جلسات قبل گفته شد که این کلمات برای درک ذهن انسان است زیرا خداوند این گونه نیست که دستی داشته باشد و بتواند چیزی را در دست خود بگیرد و امام می فرماید که اینها یک تشبیه است برای تقریب ذهن انسان.
حدیث بعدی:
یعنی خداوند برای درک بیشتر انسان دست را گفته و قدرت را اراده کرده زیرا برای انسان دست عامل اراده است، مثلاً ما می خواهیم چیزی را بنویسیم برای این کار ما احتیاج به دست داریم تا اراده ما انجام پذیرد.
· باب تفسیر کلام خداوند عزوجل که فرموده: « در زهی پندار، که آنان در آن روز، از پروردگارش سخت محجوبند ».
( آیه ۱۵ سوره مطففین )
«کلا» یعنی: هرگز، اصلاً ممکن نیست، در اصل یک « نه » قاطع و یک افاده ابدیت « نه » می کند در این حدیث هم امام می خواهد در اصلنفی را تشبیه بکنند که خداوند مثلاً یک جسم دارد که ما روی این جسم یک حائلی قرار دادیم که بین یک شخص بد و خداوند یک حائلی قرار دارد این حائل به معنای مادی نیست. مثلاً آدم های خوب در روبروی خدا قرار می گیرند. در احادیث قبلی توضیح داده شد که آیات خدا قابل دیدن است که آیه اکمل خدا رسول اکرم (ص) است.
· باب تفسیر کلام خداوند که فرموده: « و فرمان پروردگارت و فرشته ها صف در صف آیند»
( آیه ۲۲ سوره فجر)
در این آیه خداوند امر می کند و فرشته ها گروه گروه می آیند و فرمان خداوند را انجام می دهند.
· باب تفسیر کلام خداوند که فرمود: « مگر انتظار آنان غیر از این است که خداوند و فرشتگان در زیر سایبانی از ابر سفید به سوی آنان بیایند.»
خداوند از هر گونه نقل و انتقال منزه است این بحث به این معنا نیست که خداوند می
آید بلکه این فرمان خداوند است و به فرمان خداوند فرشته ها می آیند و چون ظاهر آیات هم برای مه حجت است امام هم فقط آیه را معنی کرده است.
· باب تفسیر کلام خداوند که فرمود: « خدا آنان را به ریشخند گرفته» و « خداست که ریشخندشان می کند» و « نیرنگ کردند و خدا نیرنگ کرد و خدا بهترین مکرانگیزان است» و نیز « با خدا نیرنگ می کنند و حال آن که او با آنان نیرنگ خواهد کرد».
امام (ع) به این نکته اشاره می کند که خداوند قابل تشبیه نیست و این جریان ضلالت است که در اعتقادات اسلامی خداوند کسی را گمراه نمی کند و عمل خود شخص است که او را گمراه می کند، یعنی خداوند در هر جای قرآن از همان فعلی که انسان استفاده کرده به کار برده است. مثلاً « انسانها مکر کردند و خداوند هم مکر کرده». در اینجا خداوند نگفته آنها مکر کردند و ما خدعه کردیم و از همان ریشه فعلی آمده است یعنی در دنیا و در آخرت به همان مقدار کاری که انجام داده اید به شما جواب داده خواهد شد، یعنی عمل شما صورت عینی پیدا می کند، مثلاً اگر در آخرت عذابی بر شما باشد این گونه نیست که این عذاب از شما جدا باشد و شما هر موقع که خواستید از آن فرار کنید در اصل این عذاب از درون خود شما می جوشد پس این آیات از این حکایت دارند که هر چه در این دنیا انجام دهی همان به شما برگشت داده خواهد شد پس خداوند در هر جا از ریشه فعلی مناسب آن استفاده کرده است مثل اینکه خداوند گفته اگر کفر کنی عذاب خواهی داشت.
