معاد و تناسخ حکومت مهدی (عج)
دی ۱۶

مسیحیت یهودی و عقیده ی هزاره ی خوشبختی در میان انجیلی ها (بیان علت رابطه ی  بین یهود  و بنیاد گرایان)

 

اما « ویلیام هسلر » بنیاد گرای انجیلی وابسته به سفارت بریتانیا در اتریش که بر آموزه های انجیلی و صهیونیسم مذهبی پرورش یافته بود، بخوبی توانست با توجه به موقعیت شغلی خویش به عنوان یک دیپلمات، گرایشات مذهبی و سیاسی و حتی صهیونیستی را در یک جا جمع کند. همچنین او حلقه­ی ارتباط میان صهیونیسم انجیلی پروتستانی و صهیونیسم یهودی بود. وی کتاب خویش « بازگشت یهود به فلسطین » را در سال ۱۸۹۴ یا دو سال پیش از کتاب « دولت یهود » اثر تئودر  هرتزل منتشر کرد، و هنگامیکه کتاب هرتزل منتشر شد و هسلر آنها را مطالعه کرد، خواهان دیدار با نویسنده اش شد. در سال ۱۸۹۶ ملاقات میان دو قطب بنیادگرایی صهیونیستی، یکی مذهبی و دیگری سیاسی، یکی مسیحی و دیگری یهودی صورت گرفت. هرتزل در مورد این دیدار در خاطراتش می گوید : « ویلیام هسلر، آن مرد محترم، وابسته به سفارت انگلستان در اینجا به دیدارم آمد، مردی حساس داری محاسن بلند و سپید بود، او علاقه­ی بسیار زیادی به راه حل پیشنهادی من برای حل مسأله ی یهود نشان داد و حرکت من را نقطه تحول پیشگویی­ها به شمار آورد، که خود نیز دو سال پیش، آنرا پیشگویی کرده بود  [۱]…. »

اگر انگلستان نقشه اساسی در برپایی و تأسیس مملکت « اسرائیل » دولت جدید و مملکت جدید خداوند، از طریق وعده ی بالفور در سال ۱۹۱۷ و سیاست قیمومیت بر فلسطین داشت و در این راه مذهب و سیاست را با هم آمیخت، آمریکا نیز نقش کمتری از انگلیس نداشت. که این کشور، اولین کشوری بود که دولت بنیادگرای صهیونیستی را به رسمیت شناخت و در تمام ابعاد و زمینه ها از آن حمایت کرد. از جمله مهمترین رؤسای جمهوری که پیشینه­ی توراتی با خود حمل می کردند و این پیشینه ها نقش اساسی و مهم در زندگی و سیاست های ایشان ایفا نمودند، « ترومن » بود که خود را تورات خوانده و در آن تحقیق و تفحص نموده بود و بعنوان یکی از دانش آموزان تورات به توجیه تاریخی تأسیس وطنی قومی برای یهود پرداخت. وی معتقد بود، وعده ی بالفور امید و آرزوهای کهن ملت یهود را محقق ساخت. داستان زندگی خصوصی ترومن و شخصیت او مملو از اقتباس ها و اشارات توراتی است که نشاندهنده این است که آموزه های یهودیت مسیحی تا چه اندازه در وجود او رسوخ پیدا کرده است. ترومن از جمله تعمیدهایی است که به شدت به ایده ­ی برانگیختگی و تأسیس مملکت قدیمی و یهودی خداوند اعتقاد داشتند و معروف است که علاقه ی خاصی به مزمور ۱۳۷ از مزامیر داوود داشت که با این سخن آغاز می شد : « بر رودهای بابل نشسته بودیم و چون به یاد صهیون افتادیم، به گریه افتادیم. » ترومن اعتراف می کند، هرگاه داستان فرود آمدن وصایای ده گانه را در سینا خوانده، احساسی عجیب سراسر وجود او را فرا گرفته و تصریح کرده است : « موسی اصول و مبادی اساسی این امت ( یهود ) را در کوه سینا دریافت نموده است. »

و هنگامیکه « ادی جاکوبسون » ترومن را به حاضران انستیتو لاهوتی یهود معرفی کرد، او را شخصیتی توصیف نمود که به خلق دولت اسرائیل کمک بسیار کرده بود. ترومن در پاسخ به این توصیف به ایده ی همیشگی صهیونیسم بنیادگرا پیرامون تبعید و برانگیختگی استناد جست و گفت : منظور شما از این سخن چیست؟ که به خلق یهود کمک کرد؟ من کوروش هستم، من کوروش هستم، چه کسی می تواند کوروش را فراموش کند، همان که یهودی را از تبعیدگاهشان در بابل به قدس بازگرداند ؟!

این فقط ترومن نیست که چنین سخن می گوید، تورات نزد مسیحیان آمریکا بیش از هر کتاب دیگری منبع ایمان و اعتقادات است. زبان و تصورات و تخیلات و توجیهات اخلاقی و مبارزات بشری این کتاب بخشی جدایی ناپذیر از شخصیت آمریکایی است. و پیامبران، پادشاهان، بت پرستان و عامه مردمی که در اسرائیل قدیم، قرن ها پیش زندگی می کردند، دوباره برخاسته­اند تا نقش هایی معاصر در تاریخ آمریکا، چه در روزهای درخشان و تابناک و چه در تنگناها و بحرانها، ایفا نمایند.

این تربیت دوران کودکی در منزل و مدرسه است که باعث می شود، این مسیحیان در وجدان و تخیلات خویش در گذشته­ای توراتی بسر ببرند و فرهنگ تورات بخش اصلی و جدایی ناپذیر فرهنگ ایشان را تشکیل دهد. به گونه­ای که احیای عهد قدیم و تمسک به آن به عنوان یک عقیده و تاریخ و فرهنگ مطرح گردد، نه یک اسطوره و میراث مردمی و سرانجام باعث گردد، گرایشات و جریانهای مذهبی جدیدی در میان طوایف پروتستانی بوجود آید، مانند طایفه ی تدبیری ها و پیورتن ها.

بنابراین جای تعجب نیست، آمریکای بنیادگرا خود را به آغوش اسرائیل بنیادگرا بیندازد. از رؤسای جمهور و مجلس سنا و نمایندگان گرفته تا یهودیان بنیادگرای آمریکا و بنیادگرایان مسیحی انجیلی. میراث روحی و معنوی مشترک باعث می شود، این رابطه ی گرم و صمیمانه جدایی ناپذیر باشد. بنابراین می توان گفت، این رابطه از ائتلاف صرفاً استراتژیک یا نظام امپریالیستی نشأت نمی گیرد، بلکه الهام مشترکی است که از آیات و آموزه های تورات گرفته شده است. اینجاست که محرک اصلی مجلس نمایندگان آمریکا در حمایت از اسرائیل غاصب مشخص می شود، این حمایت آنقدر وسیع و گسترده است که فراتر از فشار لابی معروف یهودی است. « توماس جی لین » نماینده­ی مجلس نمایندگان آمریکا در سال ۱۹۴۴ از این رابطه چنین تعبیر می کند:

« برای اینکه یهود مملکت خداوند را بنا نمایند، باید به عنوان اقلیتی عاجز و ناتوان در میان سایر ملل پراکنده نشنود و همانگونه که پیامبران بشارت داده اند، می بایست، دولتی داشته باشند که در آن کار کنند و سیستم اجتماعی خویش را آنچنان متحول نمایند که نمونه و الگوی تمام جهانیان باشد و ملل دیگر از آن درس بگیرند ». « کابوت لودج » رئیس هیئت روابط خارجی کنگره، در سخنرانی خود در بوستون در ۱۹۲۲ پیرامون روح تعصب در قبال مسأله فلسطین چنین گفت :

« به نظر من، این بسیار خوب است که ملّت یهود در سراسر جهان تمایل داشته باشند وطنی قومی- ملّی برای افراد هم جنس خویش بنا نمایند که تمایل به بازگشت به سرزمینی را دارند که مهد آنها بوده و برای هزاران سال در آن بسر می بردند. من هرگز نمی توانم تصور کنم، قدس و فلسطین زیر سلطه محمدی ها ( مسلمانان ) باشد. باقی ماندن قدس و فلسطین که برای یهود مقدس است و سرزمینی که برای ملل بزرگ مسیحی غرب مقدس به شمار می آید، در دست ترک ها ( مسلمانان ) برای سال های سال، چون کلمه ننگی است که بر پیشانی تمدن نشسته و باید آنرا پاک کرد. »

و از آنجا که این تدین بنیادگرایانه از ابتدا با اطماع و چشم داشت های سیاسی در آمیخت، بنابراین دروغ، تعریف و تزویر زیادی در آن وارد و باعث شد، حقوق و موجودیت و تمدن دیگران نادیده گرفته شد. این عدم توجه به دیگران ( مسیحیان شرق ) را نیز در برمی­گرفت که در فلسطین در امنیت کامل در کنار مسلمانان و « یهودیان » بسر می برند. این بنیاد گرایان هنگامی که هر آنچه می خواستند، در فلسطین کردند، دست به توجیه کرده های خویش زدند و اعراب را مردمانی احمق و کودن و تنبل توصیف کردند که سمبل « قبایل بدوی و صحرانشین » بودند که توانایی استفاده و بهره وری از زمین و کنترل امور کشاورزی را نداشتند و وعده ی « بازگشت » یهود به این سرزمین تنها راه حل این مشکلات برای ایشان ( اعراب ) به شمار می آمد.

ادامه دارد …

 

__________________________________

۱- صهیونیسم غیر یهودی / ص ۱۴۷

 

با توجه به این اعتقادات بنیادگرایانه صهیونیستی « جان ویلیام راش » ژئولوژیست معروف، در سال ۱۹۸۸ چنین نوشت:

« تا کنون هیچ ملّتی نتوانسته است، کشوری در فلسطین برپا کند و در این کشور وحدت ملّی یا روح ملّی بوجود آورد. قبایل فقیری که از عناصر و عوامل مختلف تشکیل شده اند، در این سرزمین مستأجر و صاحبان « موقت » زمین به شمار می آیند. آنها به انتظار شایستگانی هستند تا زمین را برای همیشه تملک نمایند ». و « مانیر تزهاگن » بنیادگرای آمریکایی، گفت :

« اعراب فلسطین هیچ گاه به موهبت های طبیعی دست نخواهند یافت و یهودیان همیشه در رأس هرم باقی خواهند ماند. یهود خواهان تشکیل دولتی با حاکمیت خویش در فلسطین هستند تا وطن قومی ایشان را تشکیل دهد. نه اینکه در این کشور اتحادیه ی فدرال دروغین عربی- یهودی برقرار باشد. یهودی هر قدر هم که صدایش ضعیف و تحت فشار و ظلم و ستم باشد، در نهایت پیروز است و به گوش جهانیان خواهد رسید و اعراب را تهدید خواهد کرد و اگر در این راه حامیان منطقه ای و بومی خویش را از دست بدهد، باز کسان دیگری را در اروپا و آمریکا به خدمت خواهد گرفت تا به مدح و ستایش او بپردازند و او همانگونه که بود و هست، باقی خواهد ماند. یهود در شرق اقامت خواهند کرد تا افکار اعراب را از بین ببرند، افکاری که فراتر از اصول و مبادی خشک اسلام، اصول و مبادی دیگر را نمی بیند ».

اسرائیل نزد این بنیادگرایان بخشی از رسالت سفید پوستان برای آزادسازی و مدرنیته کردن
شرقِ عقب مانده است. به همین دلیل از ارتکاب وحشیانه ترین جرایم حتی در خود آمریکا نیز ترس و واهمه ندارند. در آمریکای ۳ قرن پیش، کلیسای پروتستانی پیورتانی( puritans or new England ) سرخپوستان یعنی ساکنان اصلی آمریکا را به مجمع الجزایر کارائیب تبعید کرد تا به بردگان آفریقا ملحق شوند. حتی از ایرلندی های تبعیدی و زندانی چون بهایم و چهارپایان برای انجام کارهای سخت و سنگین استفاده کرد. بنیادگرایان انجیلی که دیدگاه های مذهبی خاص خویش را دارند، در حال حاضر برای اسرائیل اموالی جمع می کنند تا به تخریب مسجد الاقصی و برپایی هیکل سلیمان اختصاص می یابد و همان اعتقادات و اندیشه هایی را دنبال می کنند که اجدادشان به آن پایبند بودند. آنها گمان می برند، راه بر حق شجاعت و دلیری این است که سرخپوستان را قتل عام و تمام آمریکا را تصرف نمایند و چون سراسر آمریکا را به تصرف درآوردند، تصمیم به خلق چنین نظامی در جای دیگر جهان- فلسطین- نمایند. « صهیون جدید »- رویای شهرک نشینان- همان صهیون قدیم، یعنی فلسطین شد، و از آنجا که برخی از شهرک نشینان مسیحی قتل عام و کشتار سرخپوستان را صواب یافتند، بنابراین مسیحیان نیز کمک مالی به صهیونیسم را بر حق دانستند تا از آنها برای قتل عام و کشتار فلسطینی ها استفاده شود. در میان دویست طایفه پروتستانی موجود در آمریکا که پیروان آنها به صد و هشتاد میلیون نفر می رسد، طایفه تدبیری ها ( Indispen sectionalism ) که بیش از چهل میلیون نفر پیرو دارد، در پذیرش اصول و مبادی صهیونیسم راه افراط را پیش گرفته است و کلیساهای آن به کلیساهای پروتستانی انگلوساکسون سفید ( W.A.S.P )  شهرت یافته اند که خلاصه ی عبارت :

 ( White Anglo Saxon Protestant ) می باشد و شخصیت های سیاسی و اقتصادی و مطبوعاتی و تبلیغاتی و نظامی و تربیتی جامعه آمریکا را دربر می­گیرد. اکثر بنیادگرایان تابع این کلیسا که در جنوب آمریکا ساکن هستند، نژادپرستی خویش را آشکارا بیان می کنند و معتقدند، برتری ایشان بر سیاه پوستان و سرخپوستان و کاتولیک ها و چینی ها و هندی ها و ژاپنی ها و مسلمانان در پوست سفید آنها است.

این بنیاد گرایان انجیلی خود را از یهود نیز برتر می دانند، چون ایشان به مسیح اعتقاد و ایمان دارند، درحالیکه یهود به مسیح ایمان ندارند. بنابراین رنگ سفید پوست یهود، آنها را با بنیادگرایان انجیلی برابر نمی کند.

همانگونه که این موضوع در مورد مسیحیان سیاه پوست نیز صدق می کند. اما از آن جهت که یهود در برنامه ها و طرح های بنیاد گرایان برای فرجام جهان و بازگشت مسیح نقش اساسی دارند، بنابراین برای ایشان اهمیت می یابند. این جنبش ها ی بنیادگرا ادعا می کنند، با احیای متون توراتی و انجیلی و خارج ساختن آنها از قید و بند حاکمیت سنتی کلیسا عملیات اصلاح و بازنگری مذهبی را به مورد اجرا
می­گذارند، بویژه آنکه در گذشته تفسیر و فهم این متون فقط به مردان کلیسا اختصاص داشت. این جنبش ابعاد سیاسی و منفعت جویانه برای گروه هایی داشت که تحقق منافع خویش را در پس این متون پنهان می ساختند. بنابراین هنگامیکه تأیید و حمایت از اسرائیل مدنظر ایشان بود، آن را در قالب دین مطرح ساختند و ایجاد آشوب و بلوا در میان مسلمانان و آواره ساختن ساکنان این کشورها و محو هویت آنها مد نظر بود، برای آن توجیهات مذهبی می آورند  و هنگامیکه ترویج و گسترش و دامن زدن به جنگ ها باعث رونق بازار فروش تسلیحات ایشان می شد، خواهان آغاز جنگ مقدس می شدند. افکار و
اندیشه های بنیادگرایانه، خاص گروه محدودی از افراطی ها و تندروها نیست، بلکه عقیده یک ملّت را تشکیل می دهد. این باعث شد، بسیاری از نظرسنجی های به عمل آمده در دهه ی هفتاد، آمریکا را
زاده ی بنیادگرایی یا انجیلیسم بنامند و این تعبیری بود که « گیل کیپل » آشکارا آنرا به کار برد.
بی آنکه افراد قرار گرفته در این توصیف خود را از این توصیفات مبرا نمایند. در سال ۱۹۷۸ در نظر سنجی مجله ی « مسیحیت امروز » مشخص شد، ۲۲% آمریکایی ها خود را انجیلی، ۳۵% پروتستانی لیبرال، ۳۰% کاتولیک،۴۰% غیر مسیحی، و ۹% لائیک به شمار می آورند. همین نظر سنجی را موسسه­ی گالوپ در سال ۱۹۸۶ انجام داد و نتایج بدست آمده نشان داد، ۳۳% آمریکایی ها یا ۵۸ میلیون آمریکایی خود را انجیلی معرفی کرده اند، آنهم زمانی که کلیساهای لیبرال تلاش می نمودند، خود را حامی و برآورنده ی خواسته های اقلیت ها و گروه های محروم اقتصادی و سیاسی معرفی کنند. بنابراین ملاحظه می کنیم این رقابت نتایجی معکوس به همراه داشت، طوایف انجیلی با اینکه چنین شعارهایی سر
نمی دادند، موفق شدند، بخش گسترده ای از اقشار مختلف جامعه را جذب خود کرده و شکست و
عقب نشینی کلیساهای لیبرالیستی را عیان نمایند.[۱][۱]

به این ترتیب آمریکا به خاستگاه بنیادگرایان، آن هم نه فقط بنیادگرایی مسیحی که بنیادگرایی یهودی تبدیل شد و یهودیان افراطی و متعصب در این کشور سر برآوردند که از ارتکاب وحشیانه ترین جرایم در حق اعراب و به طور کلی مسلمانان واهمه نداشتند. آنها با دو تابعیت و حفظ پاسپورت های آمریکایی، با حرص و ولع خواهان اقامت و سکونت در مناطق عربی و اشغالی ۱۹۶۷ شدند و سازمانهایی بنیان نهادند که در کفر و الحاد و وحشیگری در جهان بی همتا بود. یکی از معروف ترین این سازمان ها و جنبش ها بنیاد گرا- صهیونیستی « کاخ » و رهبر قاتل آن « مائیر کاهانا » و از افراد برجسته ی آن
« گولداشتاین » عامل جنایت کشتار حرم شریف ابراهیمی در سال ۱۴۱۴ ه. ق است.

آمریکا لحظه ای تردید نمی کند، از اینکه مبادا این عمل، عملی جنایتکارانه و این سازمان، سازمانی تروریستی و غیر قانونی معرفی شود و از اسرائیل در این راه حمایت نکند!

و عجیب این است که برای تجاوزات این سازمان و سایر تجاوزات اسرائیلی علیه اعراب، توجیهی بنیادگرایانه دست و پا می کند و عجیب تر آنکه وقتی تصمیمات و قرارهای اسرائیلی با قوانین و معاهدات بین المللی تناقص پیدا می کند، قوانین اسرائیلی باید مورد احترام قرار گیرند، چون منعکس کننده ی خواست و اراده ی الهی هستند، در حالیکه قوانین بین المللی منعکس کننده ی خواست و اراده بشری
می باشند و چون در خواسته ها و اراده ها تناقص بود، باید مقابل خواست و اراده الهی سر فرود آورد[۲][۲].

اما زمانی تعجب ما زایل خواهد شد که متوجه شویم، بنیادگرایان مسیحی آمریکا اعتقاد دارند، بنیادگرایان یهودی که باران بمب و دینامیت بر مسجد الاقصی می ریزند، تا آنرا از بین ببرند و نابود کنند، کماندوهایی دلیر و قهرمان هستند . هنگامیکه یک اسرائیلی بنیادگرا مسجد الاقصی را در سال ۱۹۶۹ آتش زد، ایالات متحده از حق وتو علیه محکوم شدن این جنایت توسط شورای امنیت استفاده کرد و وقتی که یک اسرائیلی با سلاح سرد و با خونسردی ۸ کارگر فلسطینی را در اطراف تل آویو در سال ۱۹۹۰ به قتل رساند، باز هم ایالات متحده از حق وتو علیه محکوم شدن این جنایت استفاده کرد و زمانیکه جنایت وحشیانه مسجد الاقصی به وقوع پیوست و طی آن ۲۱ نمازگزار کشته و بیش از صد و پنجاه نفر زخمی شدند، ایالات متحده از محکومیت این جنایت سر باز زد و ماه ها تلاش کرد، از صدور قطعنامه شورای امنیت در محکومیت کشتار حرم شریف ابراهیمی در رمضان ۱۴۱۴ ه. ق جلوگیری کند و پس از تجاوز شارون به کرانه باختری در مه ۲۰۰۲ که با استفاده از تمام تجهیزات و تسلیحات سبک و سنگین به اردوگاه جنین صورت گرفت و این اردوگاه را بر سر ساکنان آن ویران کرد و به کشته شدن صدها نفر زیر چرخ و زنجیر توپ و تانک ها انجامید، ایالات متحده از تشکیل هیئت تحقیق و تفحص پیرامون این جنایت جلوگیری و فقط به این بسنده کرد که شورای امنیت با تصویب قطعنامه ای خواهان تشکیل هیئت حقیقت یاب شود. با این حال اسرائیل از این هیئت هم استقبال نکرد و آنرا به منطقه ی جنایت راه نداد تا مبادا پرده از روی جنایاتش برداشته شود.

اسرائیل از دید خود و از دید صهیونیسم مسیحی تصمیم گیرنده ی اصلی آمریکاست و از آنجا که برتر از تمام بشریت است، بنابراین مجازات و محکومیت و قوانین بین المللی شامل حال آن نمی شود. حوزه ی عمل و فعالیت بنیادگرایان مسیحی حد و مرز نمی شناسد. آنها تلاش می کنند، از تمام امکانات دولت برای حمایت از اسرائیل و تبرک آن به نام دین استفاده کنند. از جمله ی این افراد می  توان به « ایوانز » اشاره کرد. او که یک یهودی آمریکایی بود به خاطر یاری و کمک رسانی به ملتش به مسیحیت در آمد و فیلم تلویزیونی یک ساعته ای به نام « اسرائیل کلید نجات آمریکا » را ساخت. وی در این فیلم به نقش اسرائیل در سرنوشت سیاسی ایالات متحده اشاره و آنرا نقش اساسی و جوهری بیان می کند. با اینکه فیلم آشکارا به مسایل سیاسی پرداخته است، اما ایوانز و صهیونیست های هم دست او آنرا فیلی مذهبی توصیف می کنند تا امکان پخش رایگان آن از ایستگاه های تلویزیونی محلی که در بیش از ۲۵ ایالت وجود دارد و شبکه های مسیحی فراهم شود. در این فیلم ایوانز به چندین نکته سیاسی مهم اشاره می کند که با اهمیت اسرائیل برای حیات ایالات متحده مرتبط است : « اگر اسرائیل از مناطقی که گفته می شود، غیر قانونی آنرا تصرف کرده، خارج شود و یا عقب نشینی نماید، خداوند اسرائیل و ایالات متحده را از بین خواهد برد ».

ایوانز فیلم خود را با بیان این درخواست از مسیحیان به پایان می رساند که برای حمایت هر چه بیشتر از دوست و یار و یاور آمریکا در آن نقطه از جهان باید « اطلاعیه ی تبرک اسرائیل » را امضاء کنند و برای اینکه دید مالیات- دهندگان تغییر یابد و به خواسته های سرسام آور اسرائیل پاسخ مثبت دهند و آمریکا را قانع کند سفارتش را به قدس انتقال دهد، این فیلم بارها و بارها پخش شد. [۳][۳]

هنگامیکه یهود در فلسطین یکپارچگی قدس و پایتخت ابدی بودن این شهر را اعلام و در پی آن ۱۳
 کشور جهان به این تصمیم اعتراض و سفارتخانه های خویش را از قدس به تل آویو منتقل و یهودیزه شدن این شهر مقدس را رد کردند، بنیادگرایان مسیحی به سرعت « سازمان سفارتخانه ی جهانی مسیحیت » را در سال ۱۹۸۰ در قدس تأسیس کردند و تلاش نمودند، در پاسخ به اعتراض این کشورها و در حمایت از اشغالگری و تجاوز، شعبه های برای آن در سراسر جهان دایر نمایند.

اما چرا بنیادگرایان مسیحی دست به چنین اعمالی می زنند؟ آیا این از عشق بی شائبه ی آنها نسبت به یهودیت نشأت می گیرد؟ بی شک چنین نیست. محرک اصلی این بنیادگرایان اعتقادات خاص و پیشگویی های توراتی آنها است که بر اساس آن فرضیه و تئوری بازگشت یهود به سرزمین موعود و برپایی مملکت صهیون را ساختند تا مقدمه و سرآغاز دومین بازگشت مسیح در آخرالزمان باشد که به عصر هزاره ی خوشبختی معروف است. در این عصر مسیح(ع) پس از غلبه بر مملکت شر و ایمان آوردن یک سوم یهود به او، مملکت خداوند را در زمین برپا  و این مملکت تحت حاکمیت و رهبری مسیح هزار سال حکومت خواهد کرد.

عقیده ی هزاره عقیده­ی جدیدی نیست، چون دوره های مختلف تاریخ بشری شاهد آن بوده است، بویژه وقتی مصایب و بلایا را فراگیرد. مثلاًً بسیاری از غربی ها پس از جنگ جهانی دوم منتظر ظهور مسیح بودند. این مسئله در جنگ جهانی دوم خلیج فارس نیز به وقوع پیوست. بگونه­ای که برخی از رهبران بنیادگرای غرب این جنگ را آغاز تخریب و نابودی جهان و بازگشت دوباره ی مسیح تلقی کردند. این عقیده در قرون وسطی وقتی جنگ های مذهبی سراسر اروپا را در نوردیده بود نیز مورد استفاده قرار گرفت و هنگامیکه اروپا، جنگ های صلیبی خویش را بر مشرق اسلامی آغاز کرد، این اسطوره­ی هولناک ترویج شد که آنها برانگیخته شده اند، تا با دست زدن به چنین حملات وحشیانه ای قدس را آزاد نمایند و مسیح در بیت المقدس ظهور کند. این عقیده ( هزاره خوشبختی ) بنیادگرایان مسیحی در
گذشته­ی عقیده سرّی و غیر علنی طوایف و اقلیت های خاصی بود و به خاطر همین اعتقاداتشان در معرض ظلم و ستم کلیسای رُم قرار می گرفتند. چون این کلیسا، این عقیده را بدعت، نوآوری و کفر به شمار می آورد. سَنت آگوستین این عقیده را عقیده ای واقعی نمی دانست، بلکه عقیده ای مجازی و حالت روحی خاصی توصیف می کرد که کلیسا در طول تاریخ خود آنرا گذرانده و طی کرده است. اما بنیادگرایان مسیحی به حقایق تاریخ و جغرافی و خلقت اعتقاد ندارند. در این زمینه « گریس هالسل » ، نویسنده انجیلی آمریکایی، به نقل از یکی از بنیاد گرایان مسیحی می گوید: وقتی خداوند جهان و هستی را خلق کرد، برکت را به یهود بخشید، به همین دلیل یهود برتر از سایر بشریت هستند و با غیر یهودیان تفاوت دارند. خداوند از ازل مقدر فرمود، یهود مالک سرزمین مقدس باشند و این موضوع را قطعی نمود و تمام این سرزمین را به یهود بخشید » و در تائید سخنان خویش به آیاتی از کتاب مقدس استناد جست که می گوید : « این سرزمین را از رود مصر تا رود بزرگ، رود فرات، سلاله ی شما بخشیدیم. » و برای تأکید بر اینکه این عقیده­ی احمقانه و سبکسرانه از ابتدا در میان بنیادگرایان انجیلی وجود داشته است.

 

 


۱- یوم الله؛ جنبش های بنیادگرای معاصر در ادیان سه گانه / گیل کپیل / دارقرطبه / قبرس  ۱۴۱۲ / ص ۱۱۷ و ص ۱۲۳

۲- بنیاد گرایی انجیلی یا مسیحیت صهیونیستی و مسأله ی آمریکا / محمد سماک / مرکز تحقیقات العالم اسلامی / ۱۴۱۱ / ص ۱۲۴

۱- پیشگویی و سیاست / ص ۱۹۳

نوشته ای از مدیریت سایت

تعداد بازدید :469 views

نوشتن دیدگاه